شرق شناسی و دیالکتیک شریعتی با غرب

هاشم باروتی

مارکس در نظریه » شیوه تولید آسیایی» خود معتقد است که هند به عنوان یک فرهنگ بسیط شرقی،تاریخ ندارد.

جدال غرب وشرق پیش از آن که روشنفکران ریشه های آن را در مدرنیته وجدال آن با سنت جستجو کنند به تاریخ امپریالیسم وتهاجم استعماری مربوط می دانند. گرچه این نوع رویکرد به شرق طی چند دهه اخیر با ماهیتی متفاوت وبرخاسته از گفتمان مدرنیته،مردود به نظر می رسد وکمتر می تواند با فروکش کردن موج چپ جهانی در برابر گفتمان لیبرال کمرراست کند. اما می توان گفت،تفکیک قدرت ومعرفت در تئوری لیبرال براین حقیقت که » شرق » محصول قدرت امپریالیستی است و مستقل ازآن قدرت ها نمی توان آن رادرک کرد ، ماسک می زند .

ادوارد سعید در سال 1978 در کتاب شرق شناسی خود برخی نظریه های موجود در رابطه با شرق را از نگاه غرب ترسیم کرد . سعید شرق را در مقابل غرب به عنوان یک «دگر بود» معرفی می کند . این دگر بود از نظر سعید بر خلاف نظریه مارکس که شرق را فاقد تاریخ می داند ، بر آمده از یک جدال تاریخی بین مسیحیت وآیین های شرقی می داند .

این رویکرد ونگرش به غرب که تاریخی است در روشنفکرانی چون اقبال لاهوری و دکتر علی شریعتی نیز می توان یافت . اگرچه رویکرد این دو اندیشمند یک رویکرد دیالکتیکی با غرب است که جنبه های مثبت آن رانفی نمی کند . اما در عین حال در کلیت رابطه شرق با غرب چندان به پاکی نگاه غرب به شرق امیدی ندارند.

تلاش اقبال در قطب بندی مذهبی بین هند و پاکستان وجدایی پاکستان از هند را می توان در این نوع نگرش جستجو کرد چرا که موضوع بومی کردن معرفت وشاکله مند کردن آن در برابر نفی غرب معنا پیدا کرد . این مسئله رجعت به معرفت بومی که ظاهرا تاریخمند نیز هست سئوالاتی بوجود آورد . یکی از مشکلات اسلامی کردن معرفت ، دشواری تشخیص است که آیا ادعاهای بنیادگرایانه درباره اسلامی کردن معرفت ، معرفتی مدرن است یا ضد مدرن؟

اگرچه ، واقعا بومی کردن معرفت بحث جذابی است ، اما آیا می توان روش شناسی یا معرفت شناسی بومی نیز داشت ؟ به هر حال ، می توان با این عقیده هم موافق بود که حقایقی وجود دارند که مختص بعضی از جوامع هستند.

طی قرن بیستم ، روشنفکران مذهبی چون سید جمال ، اقبال وشریعتی که از آنان می توان به عنوان مدافعان نوگرایی در اسلام نام برد ، استدلال کرده اند که دین اسلام به عنوان یک دین ، در حاق خود نه عقل ستیز بوده است ونه مخالف آزادی انسان وهمچنین هیچگاه به لحاظ فرهنگی سنت گرا نبوده است . اسلام اصل درحقیقت خرافه ستیز،اصول گرا ، زهد طلب و دارای فرهنگی قاعده مند بوده است . چنین اسلامی می توانست همان ریاضت درون گرایانه کالونیسم را داشته باشد . در حقیقت ، به نظر می رسد که توحید اسلامی عقلانی تر از باورهای مسیحی باشد که مبتنی بر عقیده وگرایش چند خدایی تثلیث است. حال سئوال این است که چگونه پویایی عقلانی موجود در اسلام ، سرکوب شد ؟ پیامدهای منفی عرفان صوفیانه ، دین مداری عوامانه ، عدم انعطاف حقوق وقوانین اسلامی یا بستن باب اجتهاد وفقدان فرهنگ مستقل شهری در جامعه مدنی از جمله مواردی هستند . که پویایی عقلانی اسلام را مانع شدند. راه حل های متنوع ، در رابطه با آنچه که معضل نامیده می شود ، تهیه شد که محققین غربی را به خود مشغول کرد . در دهه های 1970 و 1980 ، منتقدان غربی شرق شناسی و استعمار،درجهانی زندگی می کردند که گویی جایگزین معتبری به نام کمونیسم برای سرمایه داری غربی پیدا شده است . با سقوط کمونیسم همه چشم ها به اسلام دوخته شد تا در جدال با سرمایه داری سربلند بیرون آید .

اینگونه تحولات سیاسی وروشنفکری در پست مدرنیسم ، شرق شناسی را به چالش می طلبید . اضمحلال کمونیسم شوروی ودر پی آن مخالفت با اقتدار روشنفکری مارکسیسم ورشد روز افزون پست مدرنیسم ، موقعیت جهانی اسلام را بسیار حساس ، اما پیچیده می کند . از جهتی با در نظر گرفتن تاریخ جهان اسلام بعد از انقلاب فرانسه می توان اینگونه استدلال کرد که اسلام می تواند جایگزین اصلی و شاید تنها جایگزین سلطه سرمایه داری غرب باشد .

از نظر بسیاری از نویسندگان همچون دکتر شریعتی در کتاب «مارکسیسم ودیگر سفسطه های غربی » ، اسلام همزمان نسبت به سکولاریسم جهان کمونیسم و مصرف گرایی جهان غرب موضعی مخالف داشته است ، بنابراین می تواند در حکم نیروی مخالف جهانی شدن عمل کند و از سویی می توان بین اسلام وپست مدرنیسم با توجه به موضع انتقادی آنها به عقلانیت ابزاری سرمایه داری وکمونیسم پیوندهایی را جستجو کرد. پیوند هایی که به اعتقاد شرق شناسان می تواند محو توجه جهانیان واقع شود .

اما در مجموع آنچه منتقدان شریعتی بدان دلبسته اند ، عدم امکان گریز متد شریعتی وامثال اواز سلطه ایدئولوژی شرق شناسانه اش است که کمتر بعد از گذشت سه دهه از عمر او توانسته است توافقی منطقی وپایان جدالی تاریخی را رقم زند .

شاید اگر این منتقدان اندیشه شریعتی با تعصب کمتری به آراء او رجوع کنند در می یابند که نگاه شریعتی به غرب یک نگاه تک بعدی وتنها در راستای کم جلوه دادن دستاوردهای عقلانیت غربی نیست . بلکه شریعتی به عنوان یک مصلح اجتماعی که تلاش در آنالیز و سپس برون رفت از رخوت فرهنگی سنتی دارد به این مساله نظر دارد که هر نسخه ای برای هر جغرافیایی پاسخگونیست . به عنوان مثال شریعتی در فرانسه تحت تاثیر آراء سارتر گرایش شدیدی به اگزیستانسیالیسم پیدا می کند اما در جای جای آثارش با نقد به این آراء متد خود را معرفی می کند که تضادی با اعتقاد ات جامعه پیدا نکند در عین حال وی با هجوم به اسلام سنتی و پالایش آن به دنبال یک نوگرایی یا پروتستانیسم اسلامی بود.

شریعتی دریافته بود که با واکنش به استعمار غربی می تواند از پذیرش آگاهانه سیاست عرفی شدن که با رویکرد به منابع اسلامی مشروعیت می یافت دوری کند .

اصلاحات اسلامی مستلزم حمله به اشکال سنتی وعامه پسند اسلام (به ویژه تصوف) بود که با زوال سیاسی ورکود اجتماعی همراه بود.

بازگشت به اسلام اولیه این گونه توجیه می شد که جوامع اسلامی زمانی می توانند نوگرا شوند که بیشتر اسلامی شوند.

در ترکیه واکنش لیبرال تر اسلام به غرب گرایی ، نوعی رابطه متناقض میان عرفی شدن واصلاح طلبی برقرار کرد.

درون مایه اصلی نوسازی در رویکرد به اسلام سنتی ، مشروعیت بود که همان اسلام زاهدانه وتوحید ادیبانه است. شریعتی با تکیه بر این عنصر اساسی وفهم کارکرد عرفی شدن معرفت دریافت که چاره ای جز بازگشت وجودندارد البته بازگشتی با نوزایی دینی .

شریعتی دریافته بود هرگاه اسلام از سنت های قومی خود و از غربی شدن رهایی یابد آنگاه می تواند همچون عنصری پویا ومترقی در اصلاح اجتماعی ظهور پیدا کند .

بازگشت به قرآن ، در عمل سبب ایجا د تغییرات اساسی در زندگی اسلامی بود و البته نباید فراموش کرد که اسلام نقش بسیار مهمی در همان زمان در گسترش نهضت های ملی ضد استعماری در شمال آفریقا ، هند و اندونزی ایفا کرد.

مارکسیسم هم به اتحاد جماهیر شوروی و سلطه خارجی روی آورده بود وعملا استعمار نمی توانست راه حل استعمار شود . از طرفی این رویکرد ، استبداد اسلامی رژیم سعودی را با رسالت اصلی اسلام واقعی ناسازگار می دانست ، چراکه از نظر آنان دولت سعودی بامصرف گرایی غربی وپیروی از اهداف سیاست خارجی جوامع غربی فاسد شده است .

جذابیت زیاد رهبران فکری واندیشمندانی چون دکتر علی شریعتی دراین بود که آنها درون مایه های سنتی اسلام را با نقدهای سیاسی وفرهنگی نو که از مارکسیسم و فلسفه فرانسه وام گرفته بودند در هم آمیختند . شریعتی قادر بود فلسفه سیاسی مکتوم اسلام آغازین را به اصطلاحات نوین برگرداند .

در سطح ایدئولوژیک، این نگرش به اسلام قادر بوده است فاصله – یا حداقل تجربه یک فاصله – بین وعده های غربی شدن ویا مارکسیسم وواقعیت اصلی تغییر اجتماعی در سطح امور روزمره را پر کند . جاذبه مساوات طلبی وجهان بینی عرفانی در اسلام ، قابلیت پویایی وتغییر اجتماعی را در آن ایجاد کرده که جاذبه داشته واز طریق تاریخ اسلام ، بدیلی را برای الگوی استعماری وتحمیلی ارایه می کند.

اگرچه در عصر حاضر ، میان نهضت های گوناگون احیای اسلام تفاوت های اساسی وجود دارد، اما همه آنها شهرنشینی وصنعتی شدن سریع ودر بعضی مواقع غیر قابل کنترل ، نفوذ فرهنگ غربی وگسترش سطح با سوادی را همراه با رشد قابل توجه طبقه تحصیل کرده تجربه کرده اند ، در حالی که در جامعه سنتی چنین سابقه ای وجود نداشته است . نویسندگانی چون شریعتی ، در سوق اسلام به سمت اصول جدید رادیکالیسم ومخلفت با غربی گرایی هدایت شده تاثیر داشته اند و آرمان های اسلامی برابری وتغییررادربرابردیدگاه های لیبرال دموکراسی غربی درباره مشارکت سیاسی و فرهنگی،ترویج کرده اند.

این درحالی است که اندیشمندان بومی پس ازشریعتی باتسلیم دربرابرگفتمان زمان خودراه نفوذ غربگرایی و دوری از آرمانهای اصیل ملی ودینی را هموار کردند وبا تک بعدی کردن زیست معرفتی ونخبه گرایی ودوری از سطوح عامه جامعه عملا نه تنها نتوانستند به پیشرفت تکثیر کمک کنند بلکه باعث پس رفت انگیزه های ملی – اسلامی در پیشبرد یک گفتمان فراگیر شدند که می توانست بدیلی برای گفتمان سنتی و بنیادگرایانه باشد چراکه این نوع از روشنفکران جهانی! معتقدند که ارزش جامعه شناختی مفهوم » جامعه شرقی» صفر است . الگوی آرمانی جامعه شرقی به خاطرتاریخ محدود ، تبعیض آمیز و کم عمقش نمی تواند در علوم اجتماعی معاصر واجد ارزش باشد.

شاید بهتر باشد که یادآور شویم گفتمان شرق شناسی بر مبنای مساله تفاوت ما در برابر آنها ، شرق در برابر غرب ، عقلانیت در برابر غیر عقلانیت به پایان خود نزدیک شده است . شاید بد نباشد که روشنفکران ما دریابند یک بدیل برای شرق شناسی ، گفتمان همسانی باشد که بر استمرار رابطه بین فرهنگ های مختلف تاکید می کند تا روابط خصمانه ای که یا توجیه کننده سنت های قومی ومذهبی وتعصبات خرافی است یا جاده صاف کن اندیشه های ترجمه ای که غولهای آن دستاوردی جز تحقیر شرق واستعمار راگوشزد نمی کند. غولهایی چون مارکس که معتقدند شرق ، فاقد تاریخ است !

منبع

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: