«حكايت سه خر»

هزاران دختر جوان و خواهران مسيحي را مي بينيد كه در آغاز جواني حلقه دست شان كرده اند، اما آرايش ندارند، چارقد و تسبيح و جامه ي ازرق دراز . . . يعني چه؟

او با مسيح ازدواج كرده! با خدا!!

خانمي كه به جاي فلان سيبلوي ريش و پشم دار با حضرت باري تعالي ازدواج مي كند «جن زده» است.

داستان آن بابايي كه سه تا خرش را گم كرده بود، آمد توي مسجد و به ملا ّ گفت:«سر منبر اعلام كند» ملا ّ آدم صاحب دلي بود، مثل خيلي ها، در آخر منبرش گفت: «آي مردم! كيست كه از آواز خوش بدش بيايد؟» يك خرمقدسي پاشد كه: «من!»

بعد فرياد كرد:«كيست كه از مال دنيا بيزار باشد؟»

خرمقدس ديگري بلند شد كه: «من!»

گفت:«كيست كه روي زيبا را دوست نداشته باشد؟»

خرمقدس سومي خودش را معرفي كرد كه: «حقير!»

ملا ّ از سر منبر به يارو كه منتظر ايستاده بود، خطاب كرد كه:

هر سه خرت پيدا شد بردار و برو!

شريعتي
منبع: كتاب كوچك شريعتي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: