گرانى نان و ارزانى جان !

« از همان ساعت او را كتك زدم ، طفلك صدايش در نيامد و تنها مي گفت من چه بايد بكنم ؟» . . . « در كنارش نشستم و گفتم : يا تو بايد بميري يا من تا از اين وضع رقت بار خلاصي پيدا كنيم ، او پيشاني مرا بوسيد و گفت . . . اگر قرار است كسي از دنيا بود من هستم . . . شب به كندي مي گذشت . بارها نشستم و به چهره معصومش خيره شدم . هنگام اذان صبح مانند هر روز بيدار شدم و به بالاي سرش رفتم . خواهرش را نيز بيدار كردم . حرفهاي آخر بين ما زده شد . براي آخرين بار گفتم بين من و تو يك نفر بايد زنده بماند و فرزانه به آسودگي خوابيد و خود را داوطلب مرگ كرد . براي آخرين بار صورتم را بوسيد و من هم با او وداع كردم ، دستهايش را در دست خواهرش گذاشتم و بعد با دستمال . . .
مقاومتي نكرد . در اين دقايق همه بيدار بودند و هركدام در گوشه اي از خانه نشسته بودند . . . »

ادامه مطلب

2 پاسخ to “گرانى نان و ارزانى جان !”

  1. د ی وانه Says:

    در دلم محرابی ساخته ام بنام مهاجر که به این زودیها خاک نمی گیرد.

    ————————

    بهروز و سربلند باشيد!

  2. اميرحسين Says:

    مهاجر عزيز!
    شما رو لينك كردم
    در پناه خدا باشيد

    ———————
    دوست خوبم
    با تشكر و سپاس، سايت جالب و پرمحتوايي داريد.
    از آشنايي تان خوشحال شدم و متقابلا وبلاگتان را لينك كردم.
    موفق و سربلند باشيد!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: