دوگانه هاي شريعتي

گفت و گو با سارا شريعتي

آرش محبي

درخصوص جامعه شناسي و دين از منظر علي شريعتي گفت و گويي با سارا شريعتي انجام داده ايم که در پي مي آيد.

***

دکتر شريعتي جامعه شناس و مورخ بود و از اين دو منظر به دين نگاه مي کرد، اين نوع نگاه به دين تازگي داشت و باعث چه نتايج و عکس العمل هايي در آن روز جامعه ايران شد، درباره نگاه تاريخي و جامعه شناسانه او به دين توضيح دهيد.

رويکرد معمول با دين، اغلب رويکرد الهياتي، فلسفي و با تکيه برعلوم ديني است. رويکرد علوم انساني در مطالعه دين، جديد است و به همان اندازه پرمناقشه. و اصولاً مطالعه دين، که مديريت امر قدسي است، امر مخاطره انگيزي است چرا که به گفته هانري دروش، يک جامعه شناس دين فرانسوي، ترجمه و تحقيق در اين حوزه، محقق را در خطر اتهام به نسبي کردن کلام مقدس قرار مي دهد، و خطا در اين حوزه، او را با اتهام توهين به مقدسات مواجه مي سازد. و در آن زمان، اين همان سرنوشت شريعتي در رويکرد تاريخي و جامعه شناختي اش به دين بود. رويکرد تاريخي شريعتي در تحليل تاريخ اسلام و تکيه اش به منابع مختلف، او را در معرض نقدهاي بسياري قرار داد که به عنوان نمونه استفاده از منابع سني را مجاز نمي شمردند يا تحليل طبقاتي شريعتي از جامعه صدر اسلام، مورد نقدها اگر نگوييم تکفيرهاي بسيار قرار گرفت.

چه نسبتي ميان دين با فرهنگ و جامعه در زمان دکتر شريعتي برقرار بود؟ شما در جايي گفته بوديد، اين نسبت اعتراضي بود. به اعتقاد شما نگرش جامعه شناسانه و تاريخي شريعتي چه تاثيري در اين نسبت داشت؟ منابع فکري دکتر (علمي و مذهبي) در اين رويکرد به دين چه بود؟

دين به تعبير تيليش به عنوان «هسته سخت فرهنگ» يا به گفته دورکيم به عنوان «سيمان جامعه»، طبيعتاً موقعيت تعيين کننده و نقش موثري در ساخت فرهنگي و بافت اجتماعي دارد. اين موقعيت و اين نقش اما به نسبت دوره هاي تاريخي يک جامعه متفاوت بوده است. از سويي در جوامع مختلف، دين کارکرد دوگانه اي داشته، در جايي و در مقطعي از تاريخ، مرجع مشروعيت بخش وضع موجود بوده است و در دوره ها و جوامع ديگر، کارکردي اعتراضي و مشروعيت زدا داشته است. نوآوري شريعتي، با تکيه به واقعيت جامعه شناسانه دين و نه حقيقت الهي آن، در اشاره به تکثر مذاهب تاريخي و کارکردهاي متفاوت آنها بوده است. نظريه «مذهب عليه مذهب» اشاره به اين واقعيت دارد که در طول تاريخ همچنان که مذهبي در کار مشروعيت بخشي و طبيعي جلوه دادن نظم و نابرابري موجود بوده است، مذهب ديگري نيز در برابر مذهب حاکم وجود داشته و با آن مبارزه کرده است. يک مذهب نقش افيوني و مذهب ديگر نقش اعتراضي ايفا مي کرده.آقاي مطهري هم در آن زمان، در مقاله احياي فکر ديني به اين بحث از قول يک نويسنده عرب اشاره دارند که دين هم ترياک است و هم حرکت و جنبش و نتيجه مي گيرند که حرکت و جنبش، است، کدام دين؟ ديني که پيامبران آوردند و ترياک است، کدام دين؟ معجوني که بشر امروز ساخته است.منابع فکري شريعتي در اينجا هم منابع تاريخي اسلام و هم ميراث جامعه شناساني چون مارکس، دورکيم، گرامشي و… بوده است، شريعتي به تبع دورکيم که از «صور بنياني و صور متاخر دين» سخن مي گفت، ميان «نهضت و نهاد» تفکيک قائل مي شود، و اشاره دارد که دين در صورت يک نهضت، وجهي ديناميک و اعتراضي دارد و در شکل نهاد، متصلب و مشروعيت بخش مي شود. او به تبع مارکس از کارکرد دوگانه دين سخن مي گويد و به تاسي از گرامشي که معتقد بود دين بزرگترين اتوپيا است، به نسبت ميان دين و اتوپيا مي پردازد و در عين حال با تحليل جامعه شناختي صدر اسلام، ميان اسلام طبقاتي قريش و اسلام بردگان تفکيک قائل مي شود و بر کارکرد اعتراضي دين تاکيد مي ورزد.

دکتر شريعتي يک متخصص محض نبود، بلکه يک متخصص متعهد بود. الف- آيا اين تفکيک را قبول داريد ب- آيا نظر دکتر سروش را درباره مرحوم شريعتي درست مي دانيد؟

راستش من با اين نوع ايده آل- تيپ سازي هايي که ماکس وبر براي شناخت واقعيت پيشنهاد مي کرد-چندان ميانه اي ندارم. اين نمونه سازي ها در آموزش و سياست بسيار کارآمد است، در حوزه تفکر اما اغلب تقليل گراست. اگر شريعتي جامعه شناس است و اين اصلي است که در بحثي که شما از دکتر سروش نقل کرديد، مفروض گرفته شده است، جامعه شناس دين نيز بود، چرا که يکي از مهم ترين موضوعات کارش دين و تحول ميدان ديني بود. در نتيجه نمي توان اين دو را در برابر هم قرار داد. جامعه شناس دين مي تواند در عين حال ديندار جامعه شناس نيز باشد، مانند بسياري از جامعه شناسان دين که مومن يا متاله نيز بودند. مهم اين است که در تحليل جامعه شناختي خود، فاصله لازم را با ميدان تحقيق حفظ کند وگرنه صرف تعلق يا عدم تعلق فکري، کار جامعه شناس را بي اعتبار نمي سازد. و اما در مورد نسبت ميان علم و عالم و اينکه شريعتي يک متخصص محض نبود و يک متخصص متعهد بود. اين درست است در عين حال مي خواهم در خصوص اين مفهوم «محض» در دانش علوم انساني، چند و چون کنم. اين محض به چه معناست؟ آيا به اين معناست که اين نوع دانش به دور از منفعت، مصلحت و قدرت است، که البته از نظر من اين رويکردي معصومانه با دانش است. برخي از جامعه شناسان به طور مثال، به مشاهده، کلاسه بندي، توصيف و تحليل داده هاي اجتماعي بسنده مي کنند و کار علمي را بيشتر توصيفي مي نامند اما حتي در اين صورت نيز نتيجه کارشان در خدمت سياستي قرار مي گيرد که اين داده ها را استخدام مي کند براي توضيح و توجيه منافع و مواضع خود. در نتيجه تخصص محض مفهومي پرمناقشه است. و حتي دانشمند اگر خود، دانشش را با سياست خود پيوند ندهد، دانشش مسلماً به استخدام سياستمدار درخواهد آمد.

دکتر شريعتي خود استاد اين نمونه آرماني دادن هاست، آيا در اين مورد نقدي به شريعتي داريد؟

بله. در آثار شريعتي ما به تيپولوژي هاي بسياري برمي خوريم. دوگانه ها و تثليث هاي شريعتي معروفند. دوگانه هايي چون اسلام آري و اسلام نه، تشيع سرخ و تشيع سياه،ابوذر و سلمان. تمدن ، تجدد، فرهنگ و ايدئولوژي… و تثليث هايي چون زر و زور و تزوير. عرفان، برابري و آزادي، قاسطين و مارقين و ناکثين… اما شرايط ما امروز با شرايطي که شريعتي در آن مي زيست، متفاوت است.

اولين اصل روش شناسي دکارت، وضوح و تمايز انديشه است. اين نمونه آرماني ها، به وضوح و تمايز کمک مي کنند اما اشکال در اين است که در عين حال بسيار ساده سازي مي کنند و دنياي امروزي ما به تعبير ادگار مورن، نه با سادگي و وضوح که با پيچيدگي شاخص مي شود. از اين روست که امروز بيش از آنکه بحث تفکيک ها و تمايزات مطرح باشد، بحث بر سر ترکيبات و تبديلات است. اين سادگي و وضوحي که ميان اين دوگانه ها موجود است، دوگانه هاي رستگاري بخشي که با انتخاب يکي، تکليفت تعيين مي شود، راه و چاه را به تو مي شناساند و از انحراف، برحذرت مي کند، در جهان اجتماعي ما ديگر موجود نيست. دنيايي که ما در آن زندگي مي کنيم، پيچيده تر از اين نمونه هاست و در نتيجه شايد مي بايست به جاي تکيه بر تفکيک ها، به ترکيب ها و تبديل ها انديشيد، به اينکه چطور، بر اساس چه مکانيسمي و تحت تاثير چه عواملي يکي به ديگري تبديل مي شود يا چگونه اين دو با هم ترکيب مي شوند يا بر روي هم قرار مي گيرند.

روش علمي- جامعه شناسانه و تاريخي شريعتي با توجه به ضعف فاحش روشنفکران امروز در داشتن بينش تاريخي از مسائل چه درس هايي براي روشنفکران امروز دارد؟

مهم ترين درس روش شريعتي در توجه وي هم به استاتيک و هم به ديناميسم جامعه و صرف همزمان اين دو است. او امر اجتماعي را، به عنوان يک واقعيت، مورد تحليل قرار مي دهد اما با رويکردي تاريخي هم به فرآيند تاريخي تکوين و عوامل سازنده اش توجه دارد (گذشته) و هم به اين نکته که واقعيت يک کانون آتشفشاني فعال است، متصلب نمي ماند، تغيير مي کند و به سمت و سويي ميل مي کند (آينده). اين نگاه تاريخي و آينده نگر، آينده اي که با آرمان و پروژه اي پيوند خورده، به بينش او ديناميسم و غنايي مي بخشد که اغلب در تحليل ها غايب است. گرايش غالب، امر اجتماعي را به تعبير عاميانه، «بي سر و ته»، بررسي مي کند. گويي واقعيت همچون داده اي بر ما نازل شده است، گويي نه «محصول» يک فرآيند تاريخي است و نه مي تواند «منجر» به يک تحول شود. نگاه مسلط امروز، نگاه آلترناتيوساز است. يکي مي آيد و جانشين ديگري مي شود، همان نگاه علوم طبيعي، مرگ و تولد. اما حتي در علوم طبيعي به اين واقعيت توجه مي شود که هر تولدي، تا چه حد محصول ميراث ژنتيک است و تا کجا انسان مي تواند در اين ميراث دخل و تصرف کند. به عنوان مثال در جامعه شناسي، برخي، از تکثر رويکردها، متد ها و مکاتب اين رشته به اين نتيجه رسيدند که ما با بحراني روبه روييم و اين تکثر فزاينده، وحدت اين رشته را با تنشي جدي روبه رو کرده است که مي رود تا موجوديتش را به خطر اندازد. در واکنش به اين وضعيت، برخي از يک جامعه شناسي دفاع کردند و تلاش کردند مانيفستي براي اين رشته يا يک رساله جامعه شناسي عمومي بنويسند. در حالي که اين تکثر را ما در رشته هاي ديگر نيز مي بينيم. مگر انقلاب علمي، اصول اوليه علوم دقيقه را زير سوال نبرد و مگر در تاريخ، مکتب آنال، کل تاريخ را با پرسشي جدي مواجه نساخت؟ اما اين رشته ها هر بار در نتيجه اين بحران هاي سازنده، قوي تر و غني تر شدند. مساله در اين است که ما هنوز در درک و صرف تکثر مشکل داريم. هم به قول شما در بينش تاريخي ضعيفيم و هم به نظر من در توجه به آينده. مدام خود را در معرض انتخاب قرار مي دهيم، انتخابي که در آن «محروميت» هست. به عنوان نمونه؛ دانش بومي، دانش جهاني. يکي از بوميت دفاع مي کند و خود را از جهان محروم. يکي از جهانيت دفاع مي کند و از خود محروم. در حالي که اصل بحث را بايد زير سوال برد. مگر نه اينکه هر جامعه شناسي اي به نوعي بومي يا به تعبير درستش محلي و ملي است، چون جامعه شناس طبيعتاً به جامعه خود مي انديشد و در نتيجه جامعه شناسي اش معطوف به مسائل جامعه خودش است؟ جهان شناس که نيست، جامعه شناس است و جامعه خود را مي شناسد. در نتيجه هر جامعه شناسي اي بنا به تعريف، محلي است. در عين حال، جامعه شناس در شناخت جامعه خود، برخي از نظرياتش از فيلتر فرهنگي و تاريخي و ديني جامعه اش عبور مي کند و قابليت استفاده در جوامع ديگري را نيز مي يابد و به اين ترتيب نظريه اش جهاني مي شود. بخشي از نظرياتش تنها در جامعه خودش کاربرد مي يابد و بخشي در جوامع ديگر نيز. بنابراين دانشي که توليد مي کند هم داراي وجوه محلي و هم داراي وجوهي جهاني است. و اصولاً در شرايط امروز ما، در شرايط جهاني شدن، جهاني شدن که هم از جهان دهکده کوچکي ساخته و هم به شکل تناقض آميزي، به قطعه قطعه شدن جهان نيز منجر شده است، چطور مي توان با تکيه بر يکي، ديگري را ناديده گرفت. شريعتي اين ويژگي را داشت که از طرفي به تعبير سپهري، با همه افق هاي باز نسبت داشت، به خود به عنوان انساني در جهان مي انديشيد، تا آنجا که مي نويسد گاه احساس مي کنم که با همسايه ام، با دوستم به اندازه هزاران سال نوري فاصله دارم، و از سويي ديگر، از اين واقعيت نيز غافل نبود که او به هر حال ساکن جهان سوم، جوامع اسلامي، ايران استعمارزده، و زاده روستاي کوچکي است بر کرانه کوير. او نظريه را وام مي گرفت و از آن استفاده مي کرد، اما به شرايط جامعه شناختي توليد نظريه و موقعيت نظريه پرداز نيز توجه مي کرد. اين صرف همزمان ناهمزماني هاست که هنر شريعتي يا به گفته شما، روش اوست. روشي که امروز در تحليل جهان پيچيده اجتماعي ما، از کاربردش ناگزيريم.

روزنامه شرق

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: