پاسخ « عبدالعلی بازرگان » به نظرات جدید « عبدالکریم سروش »

«هــوٰى» يا «هــدٰى» در كلام وحى

. . . و راسخان ( ريشه داران ) در علم گويند:
بدان باور داريم ، همه كتاب از جانب پروردگار
ماست ، و تنها خردمندان پذيراي اين پندند.
(آل عمران ۷)

استاد عاليقدر جناب آقاى دكتر سروش

مصاحبه خبرنگار راديو جهاني هلند با جنابعالي را كه تحت عنوان « كلام محمد » منتشر شده بود ، پس از مدتي از انتشار آن خواندم و استقلال رأي و شجاعت علمي شما را در بيان آنچه درست مي پنداريد ستودم ، بي ترديد نظريات شما در مواردي هم كه خلاف باورهاي عمومي است ، از آنجا كه حركت آفرين و انگيزنده ايمان هاي آرام گرفته و ساكت است ، بايد مورد استقبال و استفاده قرار گيرد و صاحبان انديشه را به ميدان تضارب آراء و تبادل افكار فرا خوانده و در جدالي احسن و دعوتي حكيمانه به سوي حقيقت ، فضاي فرهنگي بسته و بي نور جامعه ما را گشايشي بخشد.

اين قلم نيز كه همواره از آثار فكري شما سود برده و گهگاه نيز نقد و نظرياتي تقديم داشته است ، اين بار نيز مي خواهد با طرح سئوالاتي كه از تعارض استنباط خود از كتاب خدا با نظريات اخير جنابعالي ناشي شده است، به بارور شدن اين بحث با بضاعت مزجات خود مددي برساند ، باشد تا به ياري نازل كننده كتاب ، گامي به شناخت كلام وحي نزديك تر شويم.

عرايض بنده پراكنده و از زواياي مختلفي است كه ذيلاً به استحضار مي رساند:

گوينده و مخاطب قرآن كيست؟

پاسخ اين سئوال را خارج از بحث هاي كلامي و مجادله هاي لفظي ، به سادگي مي توان با يكبار مرور اين كتاب دريافت كرد. ظاهر قرآن آشكارا نشان ميدهد كه حتي يكبار هم پيامبر سخنگو نيست و حتي يك آيه هم در سراسر قرآن نمي يابيم كه گوينده اش رسول مكرم باشد ! البته ، در مواردي با ذكر : قال الرسول ، اذ تقول و . . . گفتار او نقل شده است ، ولي گوينده آن خداست نه پيامبر ! واين حقيقتاً شگفت آور است.

چند سال قبل ترجمه اي از قرآن را به يك معلم آمريكائي كه پس از وقايع يازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ كنجكاو به محتويات قرآن شده بود ، دادم . اولين سئوالي كه در ديدار بعدي بلافاصله از من كرد ، اين بود كه : « گوينده و مخاطب قرآن كيست ؟ !»

او كه در كتاب مقدس همواره حواريون و نويسندگان بخش هاي مختلف كتاب را « گوينده » مستقيم ( يا از قول حضرت موسي و حضرت عيسي ) يافته بود ، از تنوع و تغيير دائمي گوينده و مخاطب در قرآن ( كه كاملاً مغاير و متفاوت با كتابهاي متداول بشري است ) شگفت زده شده و اين تغيير مستمر ضمائر و زمان (گذشته ، حال و آينده) او را آشفته كرده بود!!

من البته در آنروز پاسخ مختصري به او دادم ، ولي سئوالش همچنان در ذهنم باقي مانده بود تا امروزكه به بركت مصاحبه شما توانستم پاسخ دقيق تري براي آن به شرح ذيل پيدا كنم:

الف : گوينده

قرآن البته « خداي نامه » است و يكسره از قول او با ضمائر متكلم وحده (من) ، متكلم مع الغير ( ما ) يا غائب و در زمان هاي مختلف روايت مي كند ، با اين حال گاهي فرشتگان گوينده مي شوند ، گاهي انبياء ، گاهي هم خود ما ( در سوره حمد ، يا در خلال ربناهاي قرآن ) و بالاخره گاهي هم ابليس !
از آن عجيب تر از آن ؛ در مواردي هم زمين و آسمان و پوست بدن ( فصلت ۱۱ ، ۲۱ و مشابه آن ).

ب : مخاطب

تنوع در مخاطبين قرآن به مراتب بيش از گويندگانش است و اين فراگيري و شمول را در هيچ كتاب ديگري نمي بينيم . خودِ همين تغيير دائمي زمان ( ماضي ، مستقبل و حال ) و ضمائر ( همه حالات ششگانه ) و تفاوت مخاطبين ، نشانه خدائي و فرا زماني فرا مكاني بودن آن است كه ديگران را از آوردن مشابهش نا توان مي سازد.

امّا انواع مخاطبين:

• مخاطب قرآن در مواردي ، بخصوص در سالهاي نخست ، شخص پيامبر است يا اهل بيت او . . . (۱)
• گاهي مخاطب مومنين اند و خدا درباره پيامبر با آنها سخن ميگويد !! در اين حالت آورنده قرآن غائب فرض مي شود. (۲)
• مردم معاصر پيامبر ( اعم از مومن و كافر و منافق ) مخاطب مستقيم آيات زيادي هستند.
• در بسياري از موارد ، اهل كتاب و بني اسرائيل مخاطب واقع شده اند ، به گونه اي كه انگار اين كتاب براي هدايت آنها و در تائيد و تصديق و تقويت تورات و انجيل نازل شده است.
• « ناس » ، يعني توده هاي مردم ، صرفنظر از ملت و آئين با خطابهاي : يا ايها الناس ( ۱۹ بار ) يا ايها الانسان، يا بني آدم و . . . مخاطبين آيه هاي زيادي هستند. قرآن خود را : « هدي للعالمين » (هدايت براي عالميان) ، « كافه للناس » ( فراگيرنده همه مردم ) ، « نذيراً للبشر» ( هشدار دهنده به بشريت ) و « رحمهً للعالمين » معرفي كرده است.
• مخاطب قرآن گاهي فرشتگان هستند (۳) ، گاهي هم ابليس (۴)
• زمين و آسمان (۵) و حتي موجودات (۶) نيز گاهي مخاطب قرآن واقع شده اند!

در موارد فوق ، اعم از گوينده يا مخاطب ، خدا به عنوان يكي از دو طرف گفتگو و پيام مطرح است.
عجيب اين كه در آياتي از قرآن خدا نه گوينده است و نه مخاطب ، بلكه آنچه نقل شده « ديالوگ » يا گفتاري است در زمينه هاي زير:

• مكالمه اهل بهشت با يكديگر يا با جهنميان (۷)
• مكالمه جهنميان با يكديگر يا با بهشتيان (۸)
• مكالمه فرشتگان با بهشتيان يا جهنميان (۹)
• مكالمه ابليس با جهنميان ( و بر عكس) (۱۰)

عالم قيامت هنوز رخ نداده است و جز خدا ، كه خالق زمان و مكان و خارج از آندوست ، كسي نمي تواند ناقل اين احوال و اقوال باشد. چگونه پيامبر محدود در زمان و مكان مي توانسته گوينده اين سخنان باشد؟

همانطور كه گفته شد ، حتي براي نمونه ، يك آيه هم در قرآن نمي بينيم كه پيامبر به زبان خودش ( نه نقل خداوند ) مردم را مخاطب قرار داده باشد. در حاليكه اشعار مولوي و حافظ ، مگر در مواردي نادر ، تماماً سخن مستقيم آنان خطاب به مردم است.

آيات قرآن در پنج زمينه:

۱- گذشته ( تاريخ انبياء و امت هاي پيشين)
۲- حال ( معاصرين پيامبر )
۳ – آينده ( احوالات قيامت )
۴- طبيعت ( آيات خدا در آفاق و انفس )
۵- شريعت ( اصول و قوانين زندگي سالم )

نازل شده و هر سوره اي تركيب و آرايشي از اين هماهنگي را نشان ميدهد.

پيامبر اسلام به دليل « امّي » بودن ، به جز مختصري از مورد سوم ، هيچ اشراف و اطلاعي از اين مجموعه ، نداشته است تا گوينده اين شگفتي ها باشد.
قرآن اصرار دارد بر اين نكته تأكيد كند كه او ( قبل از نزول قرآن ) « نميدانست كتاب چيست و ايمان كدام است ». (۱۱) در عمر خود نه كتابي خوانده و نه خطي نوشته بود (۱۲) و «فقط» از «وحي» تبعيت مي كرد. (۱۳)

ديكته كردن قرآن

چگونه ممكن است قرآن كلام پيامبر باشد در حاليكه در اين كتاب ۳۳۲ بار فرمان « قل » ( بگو ) به پيامبر داده شده و او عيناً اين فرمان را با ذكر كلمه « قل » در قرآن آورده است!!
از قزافي ( راست يا دروغ ) نقل شده است كه گفته بود حال كه پيامبر همه اين اوامر را ابلاغ كرده است ، بهتر است براي خلاصه كردن قرآن همه « قل ها » را حذف كنيم !!
باز هم عجيب آن است كه ۳۳۱ بار در اين كتاب سخن ديگران و عموماً مخالفين ( با افعال : قالوا ، يقولون و . . . ) آمده و قرآن با آزاد منشي پند آموزي عيناً گفتار دشمنان خدا و رسول را نقل كرده تا يكطرفه به قاضي نرفته باشد!!

آيا مي توان گفت پيامبر شخصاً خلاف تعاليم خود چنين تصميمي را گرفته بود؟

لحن قرآن درباره پيامبر

آنچه برخي از خوانندگان قرآن را به شگفتي ، و برخي از مفسران را به توجيه و تغيير ظاهري برخي آيات وا داشته است ، لحن اين كتاب درباره پيامبران ، به طور اعم و پيامبر مكرم اسلام به طور اخص است ، به طوري كه بيش از تجليل و تمجيد و تحسين ، لحن تذكر و تربيت و تنبيه و حتي تهديد !! دارد. ما معتقد هستيم كه « متولي بايد احترام امام زاده را نگه دارد» ! راستي چرا خدا بندگان برگزيده اش را عتاب و خطاب مي كند و هشدارهاي هراس آور مي دهد؟

• حد اقل چهار بار در موضوعات مربوط به : قضاوت ميان مردم ، تحمل مخالفين ، توحيد و قيامت ، به پيامبر اسلام دستور «استغفار» داده است (۱۴) هر قدر هم در توجيه و تأويل و تغيير معناي متعارف « استغفار ذنوب » تلاش كنيم ، اصل آنرا نمي توانيم انكار نمائيم.
• نوزده بار در قرآن هشدار صبور بودن به پيامبر داده شده است. :
احقاف ۳۵- همچون رسولان داراي اراده صبر كن و بر( ايمان آوردن مخالفان يا عذاب آنان ) طلب شتاب مكن. . .
ص ۱۷- بر آنچه مي گويند صابر باش و بنده ما داود را بياد آر كه ( در تحمل گفتار مخالفين ) نيرومند بود.
قلم ۴۸- در تحقق حكم پروردگارت صابر باش و همچون صاحب الحوت ( يونس ) نباش كه . . .
• ۹ بار خداوند با فرمان « لا تطع » ( مبادا اطاعت كني ) پيامبر را از پيروي كافرين ، منافقان ، غافلان ، اكثريت گمراه و . . . هشدار داده است.
• سوره احزاب كه بخشي از آن درباره پيامبر و اهل بيت آنحضرت است ، با جمله : « اي پيامبر از خدا بپرهيز » « يا ايها النبي اتق الله . . . » آغاز مي گردد.
• اصلاً يك سوره در قرآن با اشاره به « محروم كردن پيامبر بر خود ، آنچه را كه حلال بود ) ! سوره « تحريم » نامگذاري شده است ، تا با مذمتي تلويحي نشان دهد پيامبر اسلام حتي در مورد شخص خود نيز اختيار اِعمال نظر نداشته است ، چه رسد به اصل كتاب ! :
يا ايها النبي لم تحرم ما احل الله لك . . . ( اي پيامبر چرا چيزي را كه خدا بر تو حلال كرده بود بر خود حرام كردي . . . )
• تنها مذمت فوق نيست ، كه در ارتباط حبيب و محبوب صادر مي شود ، سوره اي ديگر به نام « عبس » يك چهره در هم كشيدن ساده پيامبر را در برابر كوري كه مجلس هدايتي مهمي را با خطاب هاي بلند « يا محمد » خود مختل كرده بود ، نامگذاري مي شود و اين نقد را در تاريخ ابدي مي كند!

ابطال پذيرى اشارات تاريخى قرآن

جناب دكتر، از آنجائيكه شما در تأئيد نظريه تان اشاره اي به ديدگاه مرحوم طالقاني داشتيد ، عبارت ذيل را كه عيناً در تفسير سوره « عبس » و درباره روي در هم كشيدن رسول آمده باستحضارتان مي رسانم:

«شخص پيامبر اكرم (ص) در طريق رسالت و دعوت آنچنان محكوم و مقدور وحي بوده كه در كمترين انديشه و حركاتش مراقبت مي شده ، و همين دليل قاطع است كه وحي پيامبران از نوع كشف و الهامات عادي نيست و همچنين از مبدء لاشعور كه روان كاوان جديد براي توجيه هر پديده نفساني به آن روي مي آورند و آن را كليد رمز براي گشودن اسرار روحي مي شمارند نمي باشد . . .
مبدء وحي كه در طريق انجام رسالت الهي و پيشرفت آن ، مراقب رسول مسئوول رسالت بود آن چنان كه به انديشه ها و اطوار و حركات ، حتي نگاه ها و خطوط چهره اش عنايت خاص داشت»

جنابعالي اظهار داشته ايد :

« آن چه قرآن درباره وقايع تاريخي ، ساير اديان و ساير موضوعات عملي زميني مي گويد ، لزوماً نمي تواند درست باشد.»

در جاي ديگري اضافه كرده ايد:

« اگر قرآن را بخوانيد ، حس مي كنيد كه پيامبر گاهي اوقات شاد است و طربناك و بسيار فصيح ، در حاليكه گاهي اوقات پر ملال است و در بيان سخنان خويش بسيار عادي و معولي است.»

امّا آن چه خداوند « درباره وقايع تاريخي و ساير اديان » در قرآن ذكر كرده است صريحاً مؤكد ساخته كه:

« اينها اخبار غيبي است كه بر پيامبر وحي مي شود ( ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك ) نه نقل سينه به سينه مردم و اسطوره هاي تاريخي»

نگاه كنيد:

سوره هود آيه ۴۹ ( درباره داستان طوفان نوح )
اين از اخبار غيبي است كه بر تو وحي مي كنيم . نه تو و نه قومت هيچكدام قبلاً از آن آگاهي نداشتيد .

سوره يوسف آيه ۱۰۳ ( درباره ماجراهاي يوسف و برادرانش )
اين از اخبار غيبي است كه بر تو وحي مي كنيم ، تو نزد آنها نبودي آنگاه كه قرعه كشي مي كردند تا كداميك كفالت مريم را به عهده بگيرند و آنگاه ( نيز ) كه با يكديگر در اين موضوع مخاصمه مي كردند.

سوره هود آيه ۱۰۰ ( درباره ماجراهاي فرعون و قومش )
اين از اخبار مردم شهرهاست كه « ما بر تو مي سرائيم ) برخي همچنان بر پا و برخي از صحنه هستي درو شده اند .

به طور كلي قرآن همه قصص انبياء را « كلام خدا » و ذكر و ياد آوري مستقيم او بر رسول ناميده ( طه ۹۹) و آنها را « قصص الحق » يعني ماجراهاي تحقق يافته و راستين ، نه سمبليك و اسطوره اي شمرده است.

خداوند از اين كه پيامبر با حسن نيت و خوش بيني ذاتي خود همواره اجازه خواستن منافقان براي ترك جبهه به بهانه هاي مختلف را رخصت مي داد و حكمت و ضرورت «نه گفتن» را بعضاً ناديده گرفته بود ، او را « مشمول عفو خدا » مي شمارد:

توبه ۴۳ – خدا تورا ببخشد ! چرا به آنها اجازه دادي . . . (عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ. . . )

جناب دكتر ، اگر « پيامبر آفريننده و توليد كننده وحي است » ، چگونه مي توان دلائل روشن و تهديدهاي بسيار شديد ذيل را ناديده گرفت:

حاقه ۳۸ تا ۴۹
«سوگند به همه آنچه مي بينيد و همه آنچه نمي بينيدكه اين قرآن قطعاً سخن رسول گرامي (جبرئيل ) (۱۵) است و سروده هاي يك شاعر نيست ، ولي اندكي باور مي كنند ! گفتار يك كاهن هم نيست ، هرچند اندكي پند مي پذيرند، بلكه نازل شده اي از جانب رب العالمين است . اگر او ( پيامبر ) سخناني بر ما بسته بود، قطعاً او را به چنگ قدرت مي گرفتيم ، آنگاه شاهرگش را قطع مي كرديم ، در حاليكه هيچيك از شما قادر به دفاع از او نبود.»

همچنين : اسراء ۷۳ و ۷۴
« نزديك بود از آن چه بر تو وحي كرديم غافلت كنند كه غير آن را به ما نسبت دهي ، تا در اين صورت تورا به دوستي گيرند، و اگر تو را ثبات قدم نبخشيده بوديم ، نزديك بود اندكي به آنان متمايل شوي .در اين صورت تو را دو چندان در حيات دنيا و دو چندان پس از مرگ مي چشانديم و در برابر ما هيچ ياوري براي خود نمي يافتي.»

پيامبرى و شاعرى

جنابعالي با استفاده از استعاره شعر براي تبيين مسئله وحي آورده ايد:

وحي « الهام » است. اين همان تجربه اي است كه شاعران و عارفان دارند. . . وحي بالاترين درجه شعر است ، شعر ابزاري است معرفتي . . . شاعر احساس مي كند منبعي خارجي به او الهام مي كند . . . شاعر مي تواند افق هاي تازه اي را به روي مردم بگشايد.

بنده مطلقاً منكر وجوه مثبت شعر و ادب و انواع هنرها در تلطيف روح انساني و تقويت اهداف آرماني آدمي نيستم ، و نيز ميدانم كه كاربرد و مدعاي شعر امروز با آنچه در روزگار جاهليت مرسوم بود بعضاً متفاوت است ، با اين حال از آن جائي كه شناسائي وحي از طريق استعاره شاعري را در تعارض با اصرار جدي قرآن در تفكيك اين دو مقوله مي يابم ، بيم دارم كه چنين تمثيل و تشبيه و استعاراتي محتواي خدائي وحي را در سطح ذهن پردازي هاي بشري نازل كند.

جنابعالي بهتر مي دانيد كه « شاعري » اتهامي بوده است كه منكرين پيامبر عليه او به كار مي بردند و قرآن اصرار داشته تصريح نمايد:

« پيامبر را شعر نياموخته ايم و ( شاعري ) شايسته او هم نيست ، آن ( چه عرضه كرده ) جز يادآوري و خواندني روشنگري نيست . تا هر آن كس را كه زنده است از خطرات هشدار دهد و گفتار را درباره ناسپاسان تحقق بخشد » ( ياسين ۶۹ )

شما شعر را در كنار علم و فلسفه ابزاري معرفتي تلقي كرده ايد ، كه از منبعي خارجي به شاعر الهام مي شود. امّا قرآن اين منبع را اوهام و خيالات و ذهنيات دور از عمل مي نامد كه موجب سرگرداني در وادي هاي بي مسئوليتي و دل خوشي به خيال پردازي هاي سرگرم كننده مي شود ، البته بااستثناء شمردن كسانيكه هنر خود را در خدمت دفاع از محرومين و ظلم ستيزي قرار مي دهند:

سوره شعراء آيه ۲۲۴
شاعران را رهروان گمراهي ( نه رشد ) پيروي مي كنند، آيا نمي بيني كه در هر صحراي سخن سرگردانند و سخناني (به مبالغه) مي گويند كه به آن عمل نمي كنند؟

اگر شاعراني همچون سعدي و حافظ و مولوي و امثال آنها در سرزمين هاي ديگر سخناني نغز و نكته آموز گفته اند ، يا از منبعي الهي الهام گرفته و به « حبل الله » چنگ زده اند و يا به حبلي از مردم ( حبل الناس ) و حمايت از آنها در برابر ستمگران آويخته اند. و گرنه تاريخ ما ليست بلندي از شاعران مديحه سراي درباري كه صله بگير سلاطين و سرپوش ستم كاريهاي آنها بودند پيش رو دارد.

وحى مكانيسمى عام

جنابعالي در تبيين خود از مسئله وحي و با نقد ديدگاه سنتي ، در واقع دو نظريه مخالف را به سادگي تعريف كرده ايد:

۱- ديدگاه سنتي ، كه قرآن را به تمامه كلام خدا ، مصون از خطا ، و پيامبر را همچون ضبط صوت تكرار كننده الهامات مي داند .
۲- ديدگاه نو گرايان ، كه قرآن را كلام پيامبر، و در مسائل اين جهاني و جامعه انساني خطا پذير و قابل نقد مي داند.

اين قلم را گمان بر اين است كه ضمير به كاربرده شده در مكانيسم وحي، چه بسا راهنماي مفيدي براي نزديك شدن به فهم مسئله و رسيدن به تلفيقي از اين دو تلقي باشد و به خواست خدا برخي سوء تفاهم ها را مرتفع سازد .

توضيح آنكه خداوند در قرآن افعال خود را گاهي با ضمير « من » ( اني ، انا ، و . . . ) مطرح كرده است (۱۶) و گاهي هم با ضمير « ما » ( انّا ، نحن و . . . ) (۱۷) و عجيب اينكه مسئله وحي را ، به غير از يك استثناء (۱۸) ، همواره ( ۳۳ مرتبه ) با ضمير متكلم مع الغير ( ما ) عنوان كرده است ! (۱۹) مثل : اوحينا ( ما وحي كرديم ) ، نوحي ( ما وحي مي كنيم ) ، نوحيه ، نوحيها ، وحينا ( وحي ما ) .

براستي چه تفاوتي ميان « منِ » خدا با « ماي ِ» او در مكانيسم وحي وجود دارد و چرا مسئله وحي را مربوط به « ما » شمرده است ؟! اين ما چه كسي يا چه كساني هستند؟!
در مثالي ساده شايد بتوانيم به فهم مسأله نزديك شويم ، وقتي مدير مدرسه اي اعلام مي كند « ما » امسال يكصد نفر در دانشگاه قبولي داديم ، هيچكس فكر نمي كند كه اين موفقيت با دخالت شخصي و پارتي بازي شخص مدير حاصل شده است ، بلكه بديهي مي داند كه عملكرد مديران ، معلمان و كاركنان مدرسه تحت سرپرستي و برنامه ريزي مدير از يكطرف ، و همت و تلاش قبول شدگان از طرف ديگر اين پيروزي را بار آورده است.

در مدرسه هستي نيز پيامبران و اولياء الهي شاگردان ممتازي هستند كه توفيق ورود به دانشگاه سعادت و رضايت رب را پيدا مي كنند، با اين تفاوت كه نقش مدير در مدارس دنيائي محدود و معين و عاملي در كنار عوامل ديگر است و نقش «رب العالمين» مطلق و همه جانبه و مولد و موجد بقيه عوامل مي باشد.

جنابعالي با دخالت دادن احساسات و احوالات روحي پيامبر و حتي تأثير شاد و طربناك يا ملول و محزون بودن او در متن اين كتاب ، در حقيقت قرآن را به دو بخش خدائي (مربوط به خدا شناسي، آخرت و اخلاقيات) و بخش تاريخ و اجتماعيات و . . . كه ابطال پذير و در معرض خطا هستند تقسيم كرده ايد !؟ و پيامبر را شاگرد اولي شمرده ايد كه تنها بعضي از نظريات مدير مدرسه هستي را منتقل كرده است.

از آن جائي كه در مكانيسم وحي ، ضمير « ما » ، نقش پروردگار ( مشيت حكيمانه هدايت و رحمت او ) را در به كار انداختن انرژي ها و عوامل وحي ( جبرئيل امين ) نشان مي دهد، و شخص رسول جزئي از ضمير « ما » و ميوه و محصول اين فرآيند است ، اين جزء كه « امانت دار » پيام و مأمور ابلاغ آن به مردم است، نمي تواند حامل بخشي از پيام بوده و بخشي ديگر را « به زباني كه خود مي داند ، و به سبكي كه خود به آن اشراف دارد ، و با تصوير و دانشي كه خود در اختيار دارد منتقل نمايد.»

اگر شاگرد اول مدرسه هستي ، نقش كاملاً مشابه بقيه شاگردان (در مدارس دنيائي) پس از خاتمه تحصيلات داشت ، اشكالي پديد نمي آورد كه به راه خود برود ، اما از آنجا كه حامل امانتِ « نبوت » و آگاهي بخشي به ديگران شده ، منطقاً نمي تواند تعاليمش مخلوطي از «جنبه هاي كاملاً بشرى» و محصول طربناكي يا تلخكامي او از يك طرف و «جنبه هاي الهي» از طرف ديگر باشد.

«مـن ِ» محمّد در تسخير «وحى» الهى (۲۰)

آيا دين و كتاب الهي محصول تراوشات ذهني خّلاق پيامبر است ،كه پس از جستجوها و تجربياتي طولاني و تفكرات و تلاش هائي در حل معضلات اجتماعي ، تحت تاثير الهامات الهي به تدريج شكل گرفته است؟
آيا منشأ و محور و مقصود اصلي ، شخص پيامبر است و او آفريننده وحي و قرآن است؟

چنين باورى تناقض صريح با برخي آيات قرآن كه مكانيسم دريافت وحي را صد در صد مستقل از تجربه و تلاش و حتي اراده رسول معرفي كرده است دارد. از جمله:

قيامت ۱۶ الي ۱۹
لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ. إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ. فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ .ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ
( اي رسول ، به هنگام دريافت وحي ) زبان خويش حركت مده تا بر ( خواندن ) آن شتاب كني . جمع كردن آن ( در حافظه تو ) و خواندنش بر ماست، پس همينكه ما خوانديم آن را دنبال ( تكرار ) كن ، پس از آن نيز بيانش بر ماست.

مرحوم علامه طباطبائي ( ره ) در تفسير الميزان ، اين توصيه را به عنوان جمله معترضه اي براي « رعايت ادب الهي براي پيش نيفتادن در خواندن وحي قبل از اتمام آن » تلقي كرده است ، مثل اينكه معلمي به شاگرد خود كه در حين درس سئوال مي كند ، مي گويد حرف نزن بگذار من سخنم تمام شود و اضافه كرده است :

« جمع كردن آنچه به تو وحي مي شود و پيوسته كردن اجزاء آن بيكديگر و قرائت آن بر تو به عهده ماست و هيچيك از اينها از ما فوت نمي شود تا تو عجله كني و قبل از خواندن ما آنرا بخواني . . . نخست آنرا در ذهن تو از فراموشي و دگرگون شدن حفظ نموده و سپس با زبانت براي مردم مي خوانيم و بيان مي كنيم.»

هرچند توضيحات مرحوم طباطبائي مستقل بودن وحي را از تلاش ذهني و حافظه و حواس و حتي زبان گيرنده آن نشان مي دهد ، با اين حال جمله « رعايت ادب الهي » و مثالي كه زده شده ، قياسي بشري به نظر مي رسد.

برداشت دقيق تر و فني تر و علمي تر از اين آيه را در تحليل « مالك بن نبي » نويسنده نو گراي ِ متفكر و مبارزِ بزرگِ الجزائري در كتاب « پديده قرآني » مي توان يافت كه مناقضات بين وحي قرآني و « من ِ» محمد يا استعداد و گرايش طبيعي او را با آنچه وي را در حالت پذيرندگي وحي قرار مي داد به روشني بيان كرده است:

« در آغاز رسالت ، هنگامي كه پيامبر خود را در حالت پذيرش وحي مي يافت ، طبيعتاً حافظه اش را به كار مي گرفت تا آيات را به تناسب وحي شدنشان حفظ نمايد. اين عمل ، يك رفتار غريزي و ماشيني بوده مثل هركس كه به ديگري گوش مي دارد و مي خواهد گفتار او را حفظ نمايد و به همين دليل گفتار را در دل خود تكرار مي نمايد. تكرار كردن ، در واقع ، اجراي يك عمل ذهني غريزي و فطري اساسي است . . .
اين عمل به طور طبيعي از خود « من » در هر مرحله اي از آگاهي باشد سرچشمه مي گيرد. . . آيه بالا دقيقاً در جهت عكس و بر خلاف رفتار طبيعي محمد نازل مي شود ، چه وي براي تكرار و حفظ كلماتي كه در فضاي ذهن او پديدار مي شوند و ذهن او را با طنين آهنگين خود، تحريك كرده و متمركز ساخته اند تا حدي اراده خود را آزاد گذارده است . . . و به اين دليل ، آيه قصد دارد كه در وجود محمد فعاليت آزادانه حافظه را – كه مكانيسم آن دقيقاً در « تكرار منع شده » است ، حذف نمايد. . . بدين ترتيب ، آيه باز هم فراتر مي رود ، نه تنها قدرت اختيار و اراده انساني و تمايل موجود در محمد براي عمل ذهني غريزي ( حفظ آيات ) را ، بلكه حتي قانون رواني فعاليت « حافظه » را نيز در بر مي گيرد و منع مي نمايد . . . تضاد دوگانه اين آيه با تمايل طبيعي محمد و با قانون كلي حافظه ، به نحوي خاص غرابت و شگفت انگيزي پديده اي را مطرح مي سازد كه بدين ترتيب ، در زمينه اي مطلق و مستقل از عوامل مؤثر رواني و زماني جايگزين مي گردد، در نتيجه ، اين تضاد دوگانه ، ويژگي ماورائي و مطلق پديده قرآن را مشخص مي نمايد.» (۲۱)

پديده فوق شبيه نوشتن متني عالمانه به دست فردي عامي و بي سواد است كه به عنوان « مديوم » تحت تأثير هيپنوتيزم و القاي رواني در حالت خواب قرار گرفته باشد، يا كسي كه با چشمان بسته نيمه هاي شب از بستر خارج شده و مسيري مشخص را به راحتي طي كرده باشد. (۲۲) در اين مورد گوئي اندام و اعضاء و جوارح او در اختيار نيروئي بيروني است و به اراده او حركت مي كند. آيا مي توان گفت پيامبر در اخذ و انتقال وحي شبيه دستگاههاي ضبط و پخش عمل كرده است؟

ما هر قدر ذهن پيامبر را پاك و خالص و حافظه او را نيرومند و خطا پذير تصور كنيم ، نمي توانيم نسبي بودن ظرفيت درك و فهم انسان و تأثير زمينه هاي تجربي و تربيتي او را در آنچه مي فهمد ناديده بگيريم. در اين صورت جريان وحي همچون آب خالصي كه از منشآ جوشش و جريان خود به تدريج رنگ و رسوب بستر را مي گيرد ، سخنان پيامبر تلقي او از كلام الهي و درك و فهمي نسبي ، با توجه به امي بودن آن رسول ، محسوب مي گشت ، نه عين كلام الهي و آنچه براي هدايت بشر تا آخرت نازل شده است.

شكيب نه شتاب:

طه ۱۱۴
فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا
پس خداوندِ پادشاهِ حقِ برتر و بالاتر است و تو به خواندن ( آنچه بر تو وحي مي شود ) قبل از اتمام آن شتاب مكن و بگو پروردگارا علم مرا بيفزاي.

اين آيه نيز همچون آيه ۱۱۶ سوره قيامت رسول را از شتاب براي خواندن آنچه بر او الهام مي شود ، قبل از انقضاي وحي ، باز مي دارد و انگيزه اش را براي علم بيشتر افزايش مي دهد.
آيا چنين توصيه اي اگر محتواي وحي محصول تراوشات فكري و تجربه و تفكر و تلاش هاي سياسي اجتماعي پيامبر بود معنائي داشت؟

كدام منطق ممانعت از شتاب و شكوفائي ذهن خلاق و جرقه هاي جستجو گرانه را مي پذيرند؟
در اين صورت ، مطالبِ علميِ فراوان قرآن را كه دور از ذهن معاصرين پيامبر بوده است ، چگونه مي توان توجيه كرد؟

به قول « موريس بوكاي » پزشك عاليقدر فرانسوى:

« نمي توان پذيرفت كه بسياري از مطالب قرآني كه جنبه علمي دارند ، با توجه به درجه آگاهي و معلومات در زمان محمد(ص ) اثر يك انسان باشد. . . بدين ترتيب كاملاً معقول و صحيح است كه نه تنها قرآن را به عنوان يك وحي بپذيريم ، بلكه حتي به اصالت تضمين شده اي كه عرضه مي دارد، و وجود قضاياي علمي كه پس از تحقيق در زمان ما به عنوان يك شكست براي فرضيات بشري تلقي مي شود، براي « وحي قرآني » نيز مكاني كاملاً ممتاز قائل شويم.»

مكانيسم محافظت كننده از وحى ( در برابر عوامل بيروني و دروني ذهن پيامبر )

سوره جن ۲۶ تا ۲۸
عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا .
إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا .
لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَى كُلَّ شَيْءٍ عَدَدًا .

( خداوند ) ، دانايِ پنهاني هاي عالم است و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمي سازد.
مگر رسولي را كه پسنديده باشد ، ( در اين صورت حتماً ) رصدي ( نيروي نگهبان و مراقبي ) از پيش رو و پشت سر ( مسير بين گيرنده وحي تا مردم و بين مبدأ وحي تا رسول ) داخلِ ( سيستم ) مي كند.
تا بداند ( اطمينان حاصل نمايد ) رسالت پروردگارشان ( انتقال وحي به مردم را ) ابلاغ كرده اند يا نه ، خداوند به انچه در ( انديشه و دل ) آنان است ، احاطه كامل دارد و به شماره ( كميت ) هر چيز در عالم آگاه است.

از آيات فوق اجمالاً نتايج مهم زير استنباط مي شود:

۱- خداوند رصدي ( نيرو يا فرشته اي ) بر رسولان گيرنده وحي مي گمارد تا آنچه را بر آنان وحي مي شود ، بدون كم و كاست و دخالت ذهن و انديشه به مردم ابلاغ نمايند.
۲- اين رصد ، هم مسير ابلاغ به مردم را حفاظت مي كند و هم مسير مبدأ صدور تا گيرنده وحي ، يعني جبرئيل را (بين يديه و من خلفه )
۳-ظرفيت هاي ذهني گيرندگان وحي و ميزان معلومات و تجربيات زندگي آنها براي فرستنده وحي كاملاً آشكار است و او احاطه كامل به افكار و انديشه هاي آنان دارد، لذا مي تواند از نفوذ نظريات و برداشت هاي شخصي آنان در محتواي وحي ممانعت نمايد.
۴- عدد اشياء ، يعني نظام مقداري همه چيز ، از جمله وحي و مباحث هدايتي ، نزد خدا شمرده شده و متناسب و مقدر است. بنابر اين ، نمي تواند تابع تلقي ذهني و استنباط هاي مستقل و پيش بيني نشده و خارج از نظام تقديريِ فرد گيرنده باشد.

مرحوم طباطبائي ذيل اين آيه در تفسير الميزان گفته است:

« سلوك رصد پيش رو و پشت سر رسول براي حفظ وحي از هر تخليط و تغيير دادن ، يعني كم و زياد كردن است . . . براي اين رصد مي گماريم تا محقق شود كه رسولان رسالاتِ پروردگارشان را به مردم ابلاغ كرده اند و بدون تغيير و تبديل ابلاغ كرده اند. . . آيه شريفه مي رساند كه وحي خدا ، از مصدر وحي گرفته تا نفس رسول و از رسول گرفته تا مردم ، از هرگونه تغيير و تبديلي ايمن است.»

طباطبائي مفهوم تعبير « بين يديه و من خلفه » را « امتداد و مسافت موهومي دانسته كه انسان از شنيدن كلمه رسالت در ذهن خود تصور مي كند». « بين يديه » ، يعني مردمي كه رسول به سوي آنها فرستاده شده و « من خلفه » يعني مصدر وحي.

تضمين حفاظت ابدي در برابر عوامل ابطال كننده

علاوه بر آيات ۲۶ تا ۲۸ سوره جن كه مكانيسم محافظت كننده از وحي را از طريق «رصد» ( نيرو يا فرشته محافظت كننده » بيان مي كند ، آيات ديگري نيز بر تضمين سلامت وحي ، از دخالت عوامل بيگانه تكيه دارد كه ذيلاً به مهمترين آنها اشاره مي كنيم:

۱– حجر ۹
اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ
همانا ما خودمان ذكر را نازل كرده و همانا ما خود محافظ آن هستيم.
در اين آيه كوتاه ، مسئله محافظت از وحي از چندين طريق ادبي مورد تأكيد قرار گرفته است (۲۳) همه اين ادوات تأكيد نشان مي دهد تا چه حد موضوع حفاظت از وحي مهم و محوري مي باشد.
منظور از « ما » ( انّا ، نحن ) در آيه فوق خداوند و فرشتگان ، يعني همه عوامل و نيروهاي مؤثر و دست اندر كار جهان هستي ، مي باشند كه در حفاظت از « ذكر » ( قرآن ) در برابر عوامل و انديشه هاي ابطال پذير بشري مشاركت دارند.
منظور از حفاظت ، حفاظت مطلق و هميشگي از زمان نزول وحي تا قيام قيامت بوده ، هم ظرفِ پذيرنده وحي ، يعني قلب پيامبر را شامل مي گردد و هم ظرف زماني ِ پس از ابلاغ و تلاوت آيات براي مردم را ، تا آخر زمان.

اين سخن را آيه زير بهتر توضيح مي دهد:

۲– فصلت ۴۱ و ۴۲
. . . َإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ
لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ
محققاً آن ( قرآن ) كتابي فراتر ( ابطال ناپذير ) است. باطل نه از پيش رو ( زمان حال و آينده ) و نه از پشت سر ( گذشته تاريخ ) بر آن راه نمي يابد ، ( چرا كه ) از جانب حكيمي حميد نازل شده است.

به تعبير« الميزان»:

«ما بين يديه و من خلفه» زمان نزول قرآن و عصرهاي بعد از آن تا روز قيامت را در بر مي گيرد. يعني قرآن از هر جهت مصون از دستخوش بطلان بوده ، ممكن نيست چيزي كه از قرآن نباشد در آن راه يابد و يا تحريف و تغيير نمايد.»

اينكه مكانيسم اين محافظت چگونه است ، براي ما روشن نيست ، همين قدر گفته شده كه آن حقيقت ، پيام خواندني داراي مجد و معنائي بس بلند است كه در « لوح محفوظي » قرار گرفته است:

بروج ۲۱ و ۲۲
بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِيدٌ . فِي لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ
بلكه اين قرآني مجيد است . در لوحي محفوظ.

اتفاقات غير منتظره اي همچون : افك عايشه ، جنگ احزاب ، داستان ابولهب ، شيطنت هاي منافقين و امثالهم كه به آنها به عنوان حوادث غير مترقبه و پيش بيني نشده اي كه در شكل گيري قرآن نقش داشته اند ، نگاه مي شود ، تماماً محمل ها و مصاديقي براي انتقال پيام بوده اند و اگر چنين حوادثي اتفاق نمي افتد ، در قالب حوادث ديگري اين پيام ها منتقل مي گرديد.
ما اگر شرايع الهي را صد در صد تابع تحولات تدريجي شخصيتي و تجربه تاريخي رسولان بدانيم ، در توجيه تحولاتي كه قرآن از زندگي آنها بيان داشته ، دچار تناقض مي شويم.

علوم دقيقه نظم فعلى قرآن را اثبات مى كند

آيا جاي يك يك سوره ها و آيات به دستور خدا و زير نظر خاص پيامبر تعيين شده و قطعيت يافته و به همان ترتيبي كه الان در دست ماست تقدس ماورائي دارد، يا بر مبناي دخالت نظر و اجتهاد اصحاب شكل گرفته است؟

اگر در گذشته هاي دور با فلسفه و كلام و عرفان و ادبيات ، رسيدن به حقيقتِ وحياني بودن كامل قرآن ، مشكل و محال مي نمود، امروز از طريق علوم دقيقه ، بخصوص رياضيات و آمار و به كمك كامپيوتر و ابزار الكترونيكي ، به نتايجي مي توان رسيد كه با كنكاش هايِ قابلِ چون و چرايِ عقل نظري ، تفاوت اساسي دارد. در اينجا ديگر ذوق و سليقه دخالتي ندارد و ارقام و اعدادِ قطعي ، منصفان را مجبور به تسليم مي كند.

ملاحظات « رشاد خليفه » محقق مصري ، در كشف كد رياضي قرآن ( هرچند بعد ها ادعاهاي باطلي كرد و برخي يافته هايش جاي چون و چرا دارد ) حقايق غير قابل انكاري را آشكار ساخت. مضرب مشترك بودن عدد ۱۹ در ۲۹ سوره اي كه با حروف مقطعه آغاز مي شوند ، و صدها شاهد آماري براي اثبات اين نكته و نكات رياضي فراواني كه توسط او يا شاگردانش مطرح گرديد ( از جمله روابط بسيار حيرت آوري كه اعداد ۷ و ۹ و ۴۰ و . . . در قرآن دارند) نشان داد كه حتي يك كلمه را نمي توان در قران جا به جا كرد ، چه آنكه خواسته باشيم اجتهاد اصحاب را در ترتيب فعلي قرآن دخيل بدانيم.

تحقيقات فوق در ايران نيز از جمله توسط آقاي دكتر سيد محمد فاطمي استاد فيزيك دانشگاه تهران پيگيري و تكميل گرديد و در سال ۱۳۷۲ در مجموعه اي به نام « آيت كبري » همراه با دهها جدول و نمودار با صدها رابطه شگفت آور رياضي عرضه گرديد.

نويسنده ديگر مصري « عبدالرزاق نوفل » در كتاب « معجزات عددي قرآن » به حدود ۱۵۰ رابطه يا تساوي عددي در قرآن اشاره كرده همچون تساوي واژه هاي متضاد : دنيا و آخرت ، صبر و شكر ، زن و مرد، شيطان و فرشته و . . . همچنين تكرار ۳۶۵ بار كلمه يوم ( مساوي تعداد روزهاي سال ) ، ۱۲ بار كلمه شهر ( تعداد ماه هاي سال ) و . . . روشنگر اين حقيقت اند.

كتاب « سير تحول قرآن » (۲۴) كه از زاويه و با متدي ديگر در جستجوي كشف ترتيب نزول آيات سوره هاي قرآن بوده ، بدون پيش داوري و فرضيه ذهني قبلي و تحميل تئوري و تمايلات اعتقادى، به نتايجي رسيده است كه نشان مي دهد تعداد كلمات و آيات نازل شده در ظرف ذهن پيامبر ، در تمامي بيست و سه سال رسالت ، چه آن زمان كه پيامبر فقط خديجه ( س ) و علي ( ع ) را در كنار داشت و مذهبش مخفي بود، چه آن زمان كه دعوتش علني گشت و اسلام شبه جزيره را فرا گرفت و هر ماه در جنگ و جرياني اجتماعي بود و مناسباتي با دنياي آن روز پيدا كرد ، در همه حال ثابت و يكنواخت و « كيلي » ثابت ! داشته است ، اين سخن يعني استقلال وحي از تجربه دروني و بيروني پيامبر !

جناب دكتر سروش عزيز،

با عذر خواهي از تصديع و طولاني شدن كلام و با دعاي سلامتي و سعادت و سبقت و سرعت در نيل به مغفرت و رحمت الهي براي شما ، سخن خود را با تكرار آيه اي كه در ابتداي مطلب آوردم، و دعائي كه از زبان راسخين علم به دنبال آن آمده است ، ختم مي كنم:

. . . و راسخان ( ريشه داران ) در علم گويند:
بدان باور داريم ، همه كتاب از جانب پروردگار ماست ، و تنها خردمندان پذيراي اين پندند.
پروردگارا ، دل هاي ما را پس از آنكه هدايتمان كردي دستخوش انحراف مگردان
(تا دركشف مبهمات قرآن دچار لغزش نشويم) و از جانب خويش رحمتي بر ما ارزاني دار
كه بخشاينده توئي ، تو

عبدالعلى بازرگان
اسفند ۱۳۸۶


۱ – با خطاب هاي يا ايها النبي ، يا ايها الرسول ف يا ايها المزمل ، يا ايها المدثر ، يا نساء النبي و . . .۲ – مثل توبه ۱۲۷ و احزاب ۶۹-۵۶-۵۳-۴۰-۲۱-۴ و مشابه آن۳ – مثل بقره ۳۰ و ۳۴ اعراف ۱۱، حجر ۲۸ و . . .

۴ – حجر ۳۲ – ص ۷۵ و . . .

۵ – فصلت ۱۱ و ۱۲

۶ – نحل ۶۸ و ۶۹

۷ – طور ۲۵ ، مدثر ۷۴

۸ – ابراهيم ۲۱ ، غافر ۴۷ و حديد ۱۳

۹ – نحل ۳۲-۲۸

۱۰ – ابراهيم ۲۲

۱۱ – شورا ۵۲

۱۲ – عنكبوت ۴۸
———————————–

منبع: سايت مهندس بازرگان

براي آگاهي و مطالعه سوابق بحث ميتوانيد به سايت دكتر سروش مراجعه نمائيد.

Advertisements

33 پاسخ to “پاسخ « عبدالعلی بازرگان » به نظرات جدید « عبدالکریم سروش »”

  1. M/2.DE@Tl-l Says:

    به خاطر همین دلایل است که می گویند قرآن کتاب آسمانیست!!

  2. amin Says:

    عجب طولانی جواب داده!
    ممنون

  3. ناصح امین Says:

    السلام علیک
    قال الله
    لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا ………………کان امره فرطا
    جناب سروش در این مدت عمر اگر بجای حفظ کردن اشعار مولوی براه او رفته بود امروز مراد بود نه مرید

  4. ناصح امین Says:

    جناب بازرگان
    قيامت ۱۶ الي ۱۹
    لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ. إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ. فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ .ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ
    این آیه دلالت بر این دارد قرآن یکبار همه اش بر پیامبر روحی له الفدا ء نازل شده و در زمان تدریجی پیامبر با اطلاعی قبل اقدام بخواندن می فرموده بدین جهت خدا تعالی می فرماید لا تحرک…..شاید هم می توان گفت الف و نون در قرآن همین را یادآوری می کندیعنی مثنی

  5. محمد Says:

    باتشکرازجنابعالی که بسیارزیباوباعبارات قرآنی به اثبات مطالب پرداخته اید . پس چرا آقای دکتر سروش نظرات شمارا در سایت خودش نیاورده تاروشنگر خیلی از مطالب باشد.
    ——————-
    سلام, دکتر سروش لینک این مطلب و سایر نقدها و نظرات را در سایت خودشان قرار داده اند.
    مهاجر

  6. تاملی در زهد Says:

    سلام

    یک مقاله جانانه در تائیدیه حرفهای سروش نوشته ام حتما بخوانید و بصورت عقلانی نوشته ام

  7. قربانيان Says:

    در مقاله اخیر که جناب آقای سروش در مورد وحی مطالبی را فرموده اند و
    جبرئیل را بعنوان مخلوق پیامبر دانسته اند و جناب آقای سبحانی و بازرگان نیز
    در رد آن مطالبی را بصورت کلامی پاسخ داده اند ودر جوابیه آنها سروش نیز
    بصورت عرفانی پاسخ داده اند که با این روش چون بحث چون کلامی و عرفانی
    است فلذا به غیر از جدل نتیجه دیگری از این بحث حاصل نخواهد شد
    بهتر است این آقایان محترم مباحثشان را بصورت عقلی و برون دینی بیان
    کنند تا نتیجه ای حاصل آید
    بنده از این آقایان محترم در خواست می کنم اول ماهیت جبرئیل را مشخص
    بفرمائید تا بدانیم جبرئیل ماهیه و تا این موضوع مشخص نشود نتیجه ای
    حاصل نیاید
    ————————
    سلام! با تشکر از یادداشت جنابعالی! من فکر میکنم بررسی و تامل در هر یک از این پاسخها و سایر پاسخها میتواند تا حدودی بحث را روشن کند. از طرفی با تمام احترامی که به دکتر سروش دارم شیوه ابراز یک مسئله فلسفی و دینی را از طریق جراید به شکل جنجالی و بدون توجه به زمان طرح مسئله خالی از اشکال نمیدانم. بنظر من هر کس در حد دکتر سروش باید عواقب سخن خود را بدقت بررسی نماید! در این بلبشور و آشفته بازار سیاسی و اجتماعی در داخل و کاریکاتور سازی و فیلمهای سفارشی آنچنان علیه پیامبر و قرآن … نمیدانم اثر و هدف طرح این بحثها چیست؟!
    من گمان نمیکنم مباحثی از این قبیل پاسخ برون دینی داشته باشد!
    توصیه میکنم برای گرفتن پاسخ (احتمالی) به سایت خود این عزیزان مراجعه فرمائید و درخواست خود را از آنها بخواهید!

  8. ابوالفضل قربانیان Says:

    سلام علیکم
    تشکر از شما که پیام ما را درج فرمودید اما اینکه فرموده اید به این مسئله برون دینی نمی توان جواب داد باید خدمتتان عرض کنم که آیا جبرئیل وجود دارد یا نه اگر وجود دارد این فلسفه است که باید به ماهیت آن جواب دهد والا پاسخ دادن به آن از طریق درون دینی ممکن نیست

  9. محمد Says:

    خوانندگان بهتر است نقد آقاي مصطفي حسيني طباطبايي را هم بخوانند . در سايت زير
    http://www.islahweb.org/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1329&mode=thread&order=0&thold=0

  10. نرگس Says:

    متاسفم كه ما اصولا دوست داريم بقيه رو خيلي زود محكوم كنيم. حق اين نيست كه آقاي سروش رو كه واقعآ كوله باري از دانشن به خاطر يه فرضيه(كه خيلي هم دور از ذهن نيست) زير سؤال ببريم.آقاي سروش نظرشون رو گفتن وآقاي بازرگان هم با رعايت احترام نظر ايشون رو رد كردن. اينكه انقدر جنگ و دعواي حاشيه اي نداره
    ———————–
    سلام،
    همانطور كه نوشته ايد آقاي بازرگان صرفا با رعايت احترام نظرشان را در خصوص نوشته آقاي سروش بيان كرده اند. صحبت جنگ و دعواي حاشيه اي هم مطرح نيست بقيه هم نظراتشان را گفته اند. خوشبختانه اين يكي از مواردي بود كه علي رغم شيوه نه چندان مناسب طرح كلي مسئله، در مجموع عقايد رد وبدل شد.

  11. ناتاشا Says:

    باسلام ودرود فراوان
    از اینکه آقای بازرگان با نهایت احترام جواب دین ستیزانی چون آقای سروش را می دهند خود نشانگر این است که مذ هبیون واقعی بزرگمردی چون محمد مصطفی (ص)الگوی آنهاست ،من خیلی خوشحالم روشنفکرانی چون آقای بازرگان وانتظام و…هستند که تا با سخنان پر بارشان از دین مبین اسلام که امروز متاسفانه قربانی سیاست های غلط بعضیها شده است،به درستی دفاع کنند،خداوند همیشه نگهدارتن باشد این دعای قلبی من است

    ————–
    سلام!
    اتهام «دين ستيزي» به دكتر سروش از هر تهمتي بدتر است. دكتر سروش انسان وارسته اي است ولو اينكه مثل هر انساني داراي ضعفهايي باشد.
    با تشكر از بازديدتان

    • احمد Says:

      دکتر سروش در حال استحاله معارف دینی اصیل هستند و حمایت های صهیونیستها و موسسات اصطلاحا فرهنگی غربی این را تایید می کند
      پایه های شناختی دکتر(؟؟؟) بر شکاکیت استوار است

  12. ناتاشا Says:

    باسلام

    اولا از کلمه ای که به کار برده ام (دین ستیز) عذر خواهی میکنم ،به خدا اصلا قصدی در کار نبوده فقط از دست ایشان مثل بقیه مسلمانان دیگر خیلی ناراحت هستم دوما برای تفهیم خودم میخواهم بدانم که کسی که اینگونه از کتاب مقدس ما مسلمانان وپیامبر عزیزمان میگوید نمی تواند جزو مخالفان دین باشد ؟در ضمن من یک ایرانی ومسلمان معمولی که عاشق دینم هستم به خدا جزو هیچ گروه یا …نیستم ،

    ————–
    سلام ناتاشا!
    ايشان نظرات خودشان را گفته اند و منكر رسالت پيامبر و يا خدا و اسلام كه نشده اند نظرشان در مورد وحي است و امثال آقاي مجتهد شبستري هم قبل از ايشان مشابه نظرات وي را بيان كرده بودند. البته اين نظريات با افكار رايج در جامعه نمي خواند. ممكن است ما مخالف آن باشيم اما نبايد با انگ و تهمت با ايشان يا افراد مخالف برخورد كنيم.
    پايدار و سربلند باشيد!

  13. روشنا Says:

    جواب بزودي نازل خواهد شدمنتظر ان و عاشقان حقيقت بزودي
    از وادي عشق لوح اگاهي كه اخرين جلوه و صورت عشق بر ان كلمه شده است را از مالك يوم الدين در قاب قوسين انگاه كه نزديكتر ايد شهادت خواهند داد.روشنا مي ايد .(ن .ط . ب)

  14. روشنا Says:

    ما نبودیم سایه ما نور شد نور گشتیم جلوه ما حور شد
    حال ما پر نور بود پر شور شد نفخه ای شد شور ما در صور شد
    نفخه آن صور شد در نای ما ما الف گشتیم او شد بای ما
    آن الف با بای خود همخواب شد ابر آگاهی از آن پر آب شد
    بو سه بر معشوق چون زد نای ما نای ما زان بوسه ها شد های ما
    نفخه اش از نای بگذشت هوی شد هوی او در قلب ما رهپوی شد
    هوی او شد موسی درگاه ما عشق او شد عیسی آگاه ما
    شرحه شرحه گشت ابر جان ما قطره های عشق شد باران ما
    آسمانها و زمین پر آب شد جمله پهنای زمین سیلاب شد
    جمله آگاهی ما در آب شد جهل بر ما آتشی بی تاب شد
    آب زان آتش چو دور از خویش شد خاک گردید و دلش پر ریش شد
    ریشه ها مان سوی آبی میدوند تا که آبی در کشند آکه شوند
    آب ساقی مدام جان ما عشق و آگاهی و هم ایمان ما
    لوح آن عشقست و آگاهیست آب جلوه نور است و پیداییست آب
    جمله پیداها در او پیدا شده جمله زشتی ها از او زیبا شده
    جهل و تاریکی تو از خود دور دار قلب و جانت تشنه آن نور دار
    گر تو خواهی ساقی جانت شود زنده دارد نور و ایمانت شود
    خاک تو آن نان عیسایی شود آب تو جام مسیحایی شود
    نفس تو پاک است عیسی خود تویی قلب تو نور است موسی خود تویی
    بر الفبای وجودت کن نظر اقراء باسم ربک داری بسر

    naser taheri boshrooyeh—-roshanaa

  15. قاسم Says:

    با سلام
    من قبل از همه چيز از نقدي به واقع منصفانه آقاي بازرگان تشكر مي كنم. ايشان تسلطي خوب بر قران و بعضي ديدگاههاي ديگر در غرب دارند. هر چند نقد دكتر سروش با نقد هاي ديگرشان مقداري فاصله داشت اما مباحثي را مطرح كردند كه باعث پويايي عرصه نقد و تفحص در دين شدند و اين به نوبه خودش خيلي هم خوبه. اين مباحث باعث مي شود كه دين وارد ركود نشود و ابزار دست افراد سودجو قرار نگيرد. اين از اعجازات قرآن عزير است كه براي هر انساني خوراكي مطابق درجه وادارك او دارد. اما كتابي با اين عظمت ها خيلي سخت است كه قبول كنيم توسط خود پيامبر نازل شده است. هيچوقت نمي شود انتظار داشت كه مثلا خود دكتر سروش بتواند يك سيستم عامل پيشرفته را يك شبه بنويسند در حالي كه علم كمي در مورد كامپيوتر دارند. وقتي جملات قرآن را كنار هم مي گذاريم احتمال اينكه سخن شخصي خود پيامبر باشد خيلي كم است. با احتمال خيلي راحت مي توان ثابت كرد كه اين احتمال تقريبا صفر است
    با تشكر از وب سايت عالي شما
    ———————–
    سلام
    ممنون، موفق باشيد!

  16. روشنا Says:

    قرآن آیات شیطانی نیست
    قرآن الهام و شعر نیست

    بنام جانان كه موسي را لوح ، عيسي را كلمه و محمد را قلم شد. موسي لوح را ديد ، تورات آ ورد. عيسي کلمه را ديد ، انجيل آورد . محمد قلم را ديد قرآ ن آورد. هر سه آگاهي محض شدند.وحقيقت را مكتوب كردند. قلب آ نها آنچه را دید تکذیب نکرد.آنها به وادی ایمن وارد شده بودند. و رصد می شدند. تا مبادا از آن خارج شوند.که رضا مندی، حق است
    به قلمها بگویید بنویسند.به چشمها و گوشها بگویید ببینند وبشنوند. به قلبها بگویید قوسین بگشایند . نفخه ای(د می) در راه است.نزدیک و نزدیکتر میشود. به سدره المنتهای ناسوت وجودت که برسد. این بار لحظه ای می ایستد .در همين ايستادن عقل جبروتي وديگر ملائك از توان مي افتند ودر حالي كه انس و جن رانده شده اند ،فرود مي آيد، قلبت، قو سين مي گشايد.ديدار او را شهادت میدهد.ودر همان دم همه جوارح ات او را میبینند. خروج از ملک به ملکوت را به عین الیقین می بینی.آ رام و با قلبی ساکن (مطمئنه)و فارغ از جبروت عقلت(جبرئيل باز مانده است . سر پنهان شهود براي تو همين فارغ شدگي از جبرئيل است)، در جنت الماوی به اسم» هو» ، صفت «آ گاهی» ، فعلیت محض «عشق » ، کلام » بسم الله الرحمن الرحیم» و ندای «اقراء بسم ربك الذی خلق» متعین میشوی(نبوت). صورت باطنی ایمان بر تو ظاهر میشود و شهادت مي دهي(دیداری قلبی). اين صورت و معشوق نوراني به صفت آگاهی وایمان قلبی، همه جا و همه دم با تو همراه مي شود.این همان کتاب محفوظ ومکنون است.که جامع است ، قدیم و ام الکتاب است .هر دم ، بین تو و قلبت حادث می شود . تحویل تو می گردد. قلب مطمئنه آ نچه را می بیند تکذیب نمیکند .
    تعجب نکن . تمام دریافتهای پنج حس بیرونی را نیز بشد ت وضعف وبه کیفیت های مختلف در قلب و ضربان قلب مشاهده کرده ای. این نوع دیدار را یکبار دیگر نیز تجریه کرده ای .آن لحظه که لطیفی بنام عشق را تجربه می نمودي. عشق همان لطیف آگاهی است که قبلا، نفس نا آگاه تو – که در بند وگرفتار عادات ذهنی بود – آنرا دیده است. در دم ، از فاعلیت نفس اماره و عادات ذهنی نا آگاهانه- که همان فعالیت نرونهای آ ینه ای مغز است – و همان شیاطین جنی و بی صور ت است که همنشین ما انسانهاشده اند – و نیزازهمراهی شیا طین انسی، تکویناً تبری می جویی — اینست آگاهی محض وتکوینی و وحیانی-كه وحي از امور خدا وتکوینی(كن فيكون) است -.و تسلیم نفس مطمئنه میشوی–اینست مسلمانی كه همه ادیان، اسلام است-اين تسليم نيز تكويني است .كه زمين وآسمان نيز تسليم هستند و در صراط مستقيم ، صراطي كه بر آن نعمت جاري است و اين است تسبيح زمين و آ سمان-
    برای اولین بار آرام و مطمئن خود را متعیین به صفتی – صفت آگاهی- غیر فانی و باقی می بینی .اشک آگاهی از چشمانت جاری میشود.ملكوت عشق را مي بينی.اين همه دیدن ، قلبی ،ایمانی، یقینی ، نورانیست—آگاهی محض است و وحیانی است—–عقلی ، نظر ی ، ذهنی ، الهامی ، شعری وفانی نیست – آ نچنان نیست که عقل لحظه ای تایید ولحظه ای تکذ یب کند -. .حالا ديگر فعلیت تو عشق ورزی آگاهانه است .عقل قدسی شده تو انتخاب احسن دیگری ندارد و راضي و مطمئن است.عالم وآدم را مشغول عشق ورزی می بینی .این لطیفه را فقط عقل قدسی شده تو –روح القدس-جبرئیل امین-بر جوارح و ادراکاتت با خوشنودی و رضایتمندی وارد می کند.و اين همه تو هستي.
    . برای اولین بار به عين اليقين ا ز حال خودت ، آ گاه هستی و بر حالات بعدی خود ت انتظار وشهودی آگاهانه داری. در حالی که گلی هستی در بوستان آ فرینش ، خود ر ا عطر لطیف وجانانه ای می بینی که از مکان وزمان ودنیای محدود و حدید گل ملکی ، به لا مکان ولا زمان و دین و حقيقت ملكو تي رایحه تکوین می یابی – -مالک یوم الدین را شهادت می دهی- که این همه خودت هستی.شرحه صدر بر قلب تو تکوین شده است. انبساط قلبي پيدا كرده ا ي ، خود را سبک بال و لطیف مي يابي . .اکنون همه ادراکات و قوای تو ، همان ملائک وجودت ، جنود آگاهی و نورهستندد. که در خدمت جبرئیل عقلت می باشند واین همه قوای قدسی در هیبت روح القدسي شدید القوی ، می آ موزند تو را آ نچه نمیدانی. آموختني از سر حضور و شهود به مدد شديد القوي كه نفس مطمئنه و خودت هستي – این است آن فراوانی و کوثري كه به تو عطا شده است- اینست چراغ علاءالدين وغول مطیع تو-که ا ین هردو خودت هستی -اینست قالیچه حضرت سلیمان-که سلیمان و قالیچه خودت هستی–و اینست لوح ، کلمه و کتاب –که این همه خودت هستی.(در ادامه بیان خواهم کرد) .
    اینجا خود را بر عرش اعلی می بینی (عرش همان فرش است كه به مدد شديد القوي تور و حجاب از رخ آن برداشته اي).همه فرشیان را نظاره می کنی .جسمت را می بینی که به صورت تکه های نان میخورند وجانت را که بصورت جامهای شراب مینوشند. درعرش ، .زمین وآسمان –ملک و ملکوت را تسبیح گو و به عشق ورزی مشغول می بینی . هر فعلي را كه از نعمت آن بیشتر آگاهي داري ، عاشقانه تر ، جانانه تر وآرام جان افزا تر است . فا عل آگاه تسبيح دل و دلدار ميكند. عشق آگاهانه عشق تكويني است. عشق تكوين شده لوح ، كلمه وكتاب است. آگاهي محض است . عشق كه تكوين يابد ،همه عادات ذهني ما را مي ربايد و عقل را قدسي ميكند. گويي چون نيست شدي .عشق هست ميشود ،و تو به عشق هست ميشوي ، و تو عشق ميشوي،و اينجا عشق تكوين شده است. آري اين همه خودت هستي .كه » كن فيكون» شده اي.
    حوریان و غلامان لوء لو ء صفت را -متعين به مروارید آگاهی- مي بيني كه عشق می ورزند و جامهای شراب طهور-عشق آگاهانه – را دست بدست می کنند و می نوشند.اینجا دیگر شیاطین بالفضول انس وجن –همان عادات شبیه سازی شده ذهنی و وهمی (شیطانی)- همان تحریک پذیری نرونهای آینه ای- بر آنها نفوذی و ورودی ندارد.اگر چه قبلا از ابواب ادراکات بر همه آنها وارد میشد، ولی اکنون نور و شهاب آگاهی شیاطین بالفضول را می رباید و می راند..

    آ ری اینجا وادی حق الیقین است .حق را به یقین می بینی ، یکباردیگر او را، نا آگاهانه، دیدی و عشق نا آ گاهانه بر تومتجلی شد. در حالی که شیا طین بالفضول انس و جن ،مانع از نزول حقیقت عشق، بر تو می شدند.
    لیکن این بار ، به مدد شدید القوی ، متعیین به صفت آگاهی شده ای عشق فعلییت محض تو شده است. این بارعشق با کلمه بسم الله الرحمن الرحیم بر تو متجلی شده است . بنام الله –هو- قابل «الر حمن » و فاعل» الرحیم » شده ای.شیا طین بالفضول انس وجن ، دیگر مارج های آتشی ،بیش نیستند . که در مقا بل » هو»ی تو مخلو قیتی ندارند . و ربوده و رانده میشوند- اینست عصای مو سایی و نفس مسیحایی – که این همه تو هستی

    آ ری اینجا سدره المنتها است .اینجا همه شاخ و برگهای وجودت ، همه جوارح ات به آن که می ر سند اسم وصفت خود را ترک می کنند و به فعلییت محض تبدیل می شوند.از عرض و فرع به اصل می رسند. اینجا نز دیک جنت الماوی است..همانجا که اگر وارد شدی وشاهد شدی در باز گشت به جوارح ات ، وارد باغهای بهشت میشوی که نهر های حیات در بستر آن جاری اند. گویی از زمین به آ سمان، از ظلمت به روشنایی ، از ملک به ملکوت ، از فرش به عرش و از عالم شاهد به عالم غایب وارد شده ای. به دیدار غیب شهادت می دهی. در حالی که یقین داری نه خواب و نه فراموشی تو را فرا نگرفته است. اینجا سکینه قلبی دار ی و به مقام رضا ورضایتمندی رسیده ای . آ گاهی محض شده ای . اتحادی عاشقانه و آ گاهانه ، با خود یافته ای. نفس تو و نفس رب تو یکی شده است.ناظر و منظور خودت شده ای . به لایموت و ازلی و ابدی بودن خودت شهادت می دهی. لاهوت تو با ناسوت تو به لذ ات روحانی و عشق ورزیهای آسمانی و ملکوتی می پردازد
    از تولد و مرگ رها شده ای .لم یلد و لم یولد شده ای.همه صفات و قوای تو کامل شده است .خود را متجلی به صفات حق می بینی.
    عیسای نجات یافته و نجات دهنده شده ای .جسم زمخت خود را به اشکال مختلف و کثیر در عالم ملک و کثرت می بینی که همان نان عیسایی است ،و دست به دست مي كنند .و به همه می رسد . جان لطیف خود را می بینی که در جامهای مسیحایی عشق و آ گاهی، در میان همه مخلوقات مچرخد و می نو شند.
    آ ری اینجا مسیح تو هستی . از نفخه روح القدس. و هم آغوشی و اتحاد روحانی و ملکوتی، » مریم عشق» و «فاعل آگاهی» تکوین یافته اي .
    اينجا اتحادي با جان اشياء داري-هر لحظه با يكي از آيات هستي به عشق ورزي آگاهانه مي پر دازي.و زبان حال آنها ميشوي.سلطان ملك و ملكوت شده اي .الهه زمين و آسمان شده اي. هر لحظه بصورت فرشته اي نجات بخش با يكي از آيات ملك به نجوا مشغول ميشوي.
    خود را ميبيني كه از چاه بلا و گرفتاري و بخل و حسد وطمع برادران همنوع ات نجات يافته اي و يوسف ملك تو هستي
    آبها را ميبيني كه همه نا پاكيها را مي شويند و همه آتش ها را خاموش ميكنند همه زشتي ها را زيبا و همه مرده ها را زنده.
    خودت را ميبيني كه.موسي شده اي و ديگر غم ظلم و ستم فرعونيان نداري و قوي و مطمئن در مقابل لشگر عظيم ظلم و بيداد گري توان ايستادن داري و لشكريان ظلم و ستم را دنبال خود تا آبهاي نيل مي كشاني و آ تش ظلم و فتنه انان را در ابهاي نيل خاموش ميكني.
    انسانها و جانوران را ميبيني كه گرفتار جهل و فساد شده اندوبه لهو و لعب مشغولند.برخي از آنها كه آگاه ترند نجات مي يابند و به ملكوت نزديكتر ميشوند، آنها را در كشتي پيامبران ميبيني .كشتي نوح می سازي و طو فان نوح بپا مي كني

    در اینجا همه رنگها بی رنگی است. همه جمالها جلال اند .همه اسمها کلمه ، همه صفات آ گاهی و همه افعال عشق اند که خداوند کلمه است ،عشق است، آگاهی ونور است در همه اشیاء . همه اشیاء او هستند –که یکی هست و هیچ نیست جز او- و همه او هستیم ، از او هستیم ، و به او بر می گردیم. او اول است، آ خر است، ظاهر است ، با طن است. و این همه تو هستی . خود را بشناس او را میشناسی

    . اینجا هر شیئی ملک و ملکو تش را در کنار هم و بدون کو چکترین فا صله ای از هم شهادت میدهد.هر ملکوتی مالک وسلطان ملک خویش است و خویش را به رصد و قضاوت می نشیند و می نشاند
    لحظه رو در رو شدن بهشت و جهنم است. متو جه می شوی آ ن عادل رحمان و رحیم خودت هستی.حاکم و محکوم و دانای حکم خودت هستی . مالک یوم الدین خودت هستی.
    .هر انسانی با نامه اعمال خویش در مقابل ملکوت خود که نفس مطمئنه است حکم میشود.اکنون لحظه حسابرسی نفس مطمئنه از نفس اماره است –یک نفس کل بیشتر مو جود نیست که اکنون مطمئنه است و از اماره بودن قبلی خود آگاه است و از همه اعمال ونیات جوارح خود آگاه است.و خود نامه اعمال خود را می خواند، خواندنی ازسر دانستن .در اینجا قاضی و متهم یکی است و این همه را جوارح ات شهادت می دهند .که این محکمه و این حاکم و حکم آن ، همه تکوینی اند. پاداش آن نیز تکوینی است يا. مر ده ای قبل از اینکه بمیرانند تو را و .به ملکوت ، خود آ گاه ، وارد میشوی و وعده بهشت را حق میيابي ، يا به، خود نا آگاه، بر می گردی و وارد ملک میشوی –ملکی میشوی . آنگاه که می میرانند تو را،
    و همدم مارجهای آتش و شیا طین انس و جن میشوی تا نجاتی دیگر – كه تو از او هستی و به او باز می گردی
    قصه های ملکی حدیث نفس اماره است وقصه های ملکوتی حدیث نفس مطمئنه .قصه هاي ملكي حديث غصه هاي اسارت در ملك و همراهي با شيا طين انس وجن است و قصه هاي ملكوتي حديث رهايي از ملك و برائت از اين شياطين. انجا حدیث خواستن است. اینجا حدیث شدن است. قصه هاي ملكي را آنكه اسير غم وخسران عادات ذهني و شياطين وجن هاي موهوم است باور مي كند و قصه هاي ملكوتي را آ نكه از غم و هجران نجات يافته و صفاتش بر او تجلي يافته باور دارد.آن حديث زلف يار است و اين حديث جام باده. ان حديث كو چه و بازار است و اين حديت هفت آسمان . انجا حديث گناه كبيره و صغيره و حرام و حلال و جنگ هفتاد و دو ملت است ..اينجا حديث حو ريان و غلامان و ميوه هاي پاك و شراب طهور . آنجا می شنوی و می خوانی و می گویی . اینجا می بینی و شهادت می دهی. آنجا قال است. اینجا حال است. آنجا تو حق را می جویی. اینجا حق تورا می جوید .
    اگر این مارجها ي آتش را که مخلوق نیستدد خاموش کنی و تنت را هیزم این شیاطین انس و جن نکنی .موت قبل از موت می کنی این ملک را ملکوت -این جهنم را بهشت می یا بی
    در ملکوت گردش کن و اسرار را ببین خود را بشتاس و خدا را بشنا س و بعد خود قیامت بپا کن و حکم بده وسپس
    پیامبر ت را بفرست تا خبر دهد که این همه خودت هستی
    عاشق حقیقت را به صبر توصیه می کنم ..برای کشف حقیقت به حق بیندیش و از حقیقت بگو وو از حقیقت بنویس نه از حامل حقیقت که چون تو یی بیش نیست. که خود را شناخته است که حقیقت را شناخته است. والسلام..
    نا صر طاهری بشرویه ……….روشنا
    9/5/87.

  17. روشنا Says:

    (آب آگاهی خوری «قو»»قو»کنی)

    در سراي آدمي داری سه من
    چون تو پنهان کرده ای خود را زمن
    آن من اول، غرایز پرور است
    در پي گرما و سرما و شر است
    چون غرايز گشنه شد، ننگ آورد
    بهر سيري، دم به دم ، جنگ آورد
    چون تو ارضا یش کنی شادی کند
    با همه نامردمان بازي كند
    آنكه با تو زنده گردد اين من است
    خواب و خوراكش بقاي اين تن است
    اين بقاي تن در آن من جاري است
    عاقبت جایش سرای فانی است
    چون من اول از اين وادي جهيد
    دم به دم جاري شد و» تن ها » تنيد
    خورد و خوراكش » تن اغيار» بود
    عاقبت» تن» را به آن اغيار سود
    اين من اول ز » تن ها» زنده بود
    تن» به » تن ها » داد و اينسان مرده بود
    هان پسر بيني كه اين من» تن » خورد
    هر که در این من بماند سر خورد
    هر كه سيري را در اين من پرورد
    چون گرسنه ماند، او را » تن » خورد
    هان من دوم چو در من بر دميد
    ذهن و عقلت گشت و بر بامت پريد
    آن من اول ،من دون و دني ست
    وين من دوم ،من ما و مني ست
    اين من دوم نگه بر خويش كرد
    خوب و بدها را بديد دل ريش كرد
    اسب روحت را چو زين كرد و نشست
    بام عالم را پريد و جمله گشت
    بايد و نايد، به اين من چون رسيد
    در روانت خلق و خوي من دميد
    اين من با خلق و خو، اخلاق ماست
    وارث ترس و گنه ، وجدان ماست
    هان ،من سيم ، فرامن گشته است
    پادشاه من ، در اين تن ، گشته است
    هم صفايت مي دهد ، هم خلق و خو
    گر تو عاشق گشته اي ، داني تو او
    آن من اول ،من جسم و تن است
    وان من دوم ، به عقلت گلشن است
    اين من سيم ،من قلب و دل است
    روح و جان آدمي را محمل است
    اين من سيم ، من شيدايي است
    نزد من هاي دگر ، رسوايي است
    هر منی دیگر که در من سر زند
    گر که این من را ببیند پر زند
    يك دم ار با اين من ات ،خلوت كني
    کی توانی دم به دم «من»»من»کنی
    چون كه بي من گشته اي، صافي شوي
    خویش را شویی و آگاهی شوی
    آب آگاهي خوري ، » قو»»قو» كني
    دم به دم» هو» سر کشی» هو»» هو» كني

    ناصر طاهری بشرویه….روشنا
    سروش عشق و آگاهی

  18. روشنا Says:

    (چونکه خود بستر شود آن خود خداست)

    آن گذرگاهی که جان را رهبر است

    جسم و تن هارا به جانها معبر است

    آن گذرگاهی که اغوش تن است

    گرمی اغوشش ما را رحمن است

    رحمت بی انتها ، اغوش ماست

    چون که نیکش بنگری،نامش خداست

    ای بشر نام خدا ، خود ، بستر است

    جمله ذرات جهان را رهبر است

    دانه در آغوش او ، گل گشته است

    گل وزان رحمت همه مل گشته است

    خاک از رحمش، چه خندان گشته است

    آب تن در بسترش جان گشته است

    خاک عالم را ، همه بستر شدست

    خاک را هم ،بسترش، اخگر شدست

    اخگز این خاک ، پاره آتش است

    پاره ای آتش که، دایم خامش است

    خامشی ، کان روشنی از آن اوست

    روشنی های همه مهتاب ، اوست

    آتشی، گر اب را رحمت شدست

    آب زان رحمت ، همه آتش شدست

    آتشی گر باد را بستر شدست

    باد بر عالم ، همه اخگر شدست

    باد، گاهی بستر آتش شدست

    خاک زان بستر، چو خاکستر شدست

    بستر هر آیه ، آیه دیگر است

    بستر اسماء عالم ، جوهر است

    ج جوهر هر ذره ، آن را بستر است

    ذره در جوهر بماند ،گوهر است

    چونکه خود بستر شود،آن خود خداست

    خود در آن بستر ، یکی از انبیا ست

    ناصر طاهری بشرویه….روشنا

    سروش عشق و آگاهی

  19. ناشناس Says:

    جناب سلام شما فقط نظر موافقین را منعکس کر دی لطفا نظر من را هم منعکس ب فرمایبیدیکی از دلایل شما اول شخص و سوم شخص دستور ز بانبود که می خو اهی و حی را ثا بت کنی بعرض ÷پد رت انسان وار سته ای بود و لی با همین طر زفکر عقب افتا ده ایر ان را ببا د فنا داد شما حداقل رو شنفکر باش مثلا وا قعا خدا بیکار بود که هر لحظه یک ایه بدهد به جبر ییل بیاورد برای محمد ص و . . . وای بحا ل ملتی که شما و امثا لهم رو شنفکر ان ا ن هستید جناب تورا به خدا قسم بیش ائ این با طرئ فکر قرون وسطی مملکت را ویران نفر مایید

    ———————–
    سلام
    نظرات رسيده همين بود كه منعكس شده است! نظر شما هم اضافه بر آنها!
    خوب است كه ما اگر مخالف فكر يا شخص ديگري هستيم در بحث عليه او ادب را رعايت كنيم. با فحاشي و اهانت فقط استرس خودتان را خالي ميكنيد. . . . نفي كردن و تخريب كار مشكلي نيست!

  20. ازاده Says:

    اندیشه های عالمی چو ن سروش شاید بتواندراهی برای نجات اسلام باشد وگرنه با کدام عقل وتقکری میتوان به اینهمه اشکالات دین اسلام درباره زنان و…جواب داد انهایی که هر چیزی را بی چون وچرا می پذیرند البته مچکلی ندارند اما اگر ادمی با حداقل هوش وبی طرفی بخواهد قضاوت کند نمی تواند پاسخی برای این دستورات غیر عقلانی وانسانی داشته باشداین روزها حتی متشرعین کمی منصف وهوشمند به فکرراه حل و چاره افتاده اند زیرا فهمیده اندکه در قرن بیست ویکم نمی توان به زنان گفت نا قص العقل و با انان همچون جنس دوم رفتار کرد

    ————-
    خانم آزاده
    مسئله سروش ربط چنداني به اين مطالب شما ندارد. و مهمتر آنكه سروش يك مومن مسلمان و البته روشنفكر مذهبي است. اگر قرار باشد كسي فكر كند مطالب قرآن غير عقلاني و غير انساني است چه لزومي دارد بخواهد آن را نجات دهد!؟
    وانگهي، كجاي قرآن زنان را ناقص العقل و يا جنس دوم خطاب ميكند؟! شما تصورات خودتان را، از هر جا گرفته باشيد فرقي نمي كند خواه از عملكرد روحانيون و ياسخنان سخيف برخي از آنان و يا دكانداران ماهواره و غيره، ربطي به اسلام راستين ندارد.
    من با شما درصورتي هم عقيده هستم كه بخواهيم اسلام را از زبان طالبان و بدتر از آن امام جمعه مشهد بشناسيم. به چنين ديني بايد كافر شد. چنين اسلامي جزظلم و تباهي و عقب ماندگي چيزي نيست. اما واقعيت تاريخي و حقيقت اسلام چيز ديگري است.
    من توصيه ميكنم اگر بدنبال دانستن و شناختن هستيد در خصوص ديدگاههاي قرآن در مورد زنان براي نمونه به نوشته هاي عبدالعلي بازرگان مراجعه بفرمائيد.

    موفق و پيروز باشيد

  21. ناصر طاهری بشرویه ..... روشنا Says:

    من ، تو هستم
    من ،» تو » هستم
    » باد» ام
    » آب » ام
    «آتش» ام
    » خاك» ام
    آ ری ، من «موجود» هستم
    من داستان»وجود» هستم،
    داستان ازلی و ابدی»وجود» منم
    «وجودي» ازلی و ابدی هستم
    من کتاب محفوظی هستم
    که قصه خودم را در «خود » دارم
    قصه جلوه های «وجود» ،
    قصه طربناکی «وجود»
    هستی موجود» منم»
    من «وجودي» موجود م،
    قصه «عشق به وجود» منم،
    آری، من» موجود» هستم
    من عاشق «وجود» ام،
    «وجودي» عاشقم،
    «وجودي» معشوقم ،
    من » عشق موجود» ا م
    قصه این عشق منم،
    من خود این عشق هستم،
    خود را می شناسم،
    همه احوالات خودم را می شناسم
    من با عشق زندگی میکنم
    برای عشق زندگی می کنم
    من می دانم چه هستم
    آ ری ، من» عشق» هستم
    همه عاشق ها منم،
    همه معشوق ها منم،،
    از خودم آ گاهم،
    از اسرار خودم آ گاهم
    از» عشق خودم » آگاهم،
    من «عشق آگاه «هستم
    «آگاهی عشق » هسنم
    » آگاهی موجود » منم
    عاشق آگاهی ام،
    معشوق آ گاهی ام،
    «وجود عشق و آگاهی»، منم
    آ ری، من» آگاهی » هستم،
    داستان بودن خودم هستم،
    رمز و راز خودم هستم
    عشق خودم هستم،
    عاشق خودم هستم،
    معشوق خودم هستم
    در خودم هستم،
    با خودم هستم
    لوح مکنون و محفوظ منم
    این همه در من جاريست
    در قلب من،
    در نفس من
    آری ، من» عشق و آگاهی» هستم
    من ازلی و ابدی هستم
    «ازل و ابد» موجود منم
    من» هستی» ام
    آری ، من «خودم» را می شناسم
    من خود» آگاه»ام را می شناسم
    من آ گاهی هستم ،
    «عشق» بوده ام
    «آگاهی» شده ام،
    عشق» می ورزم »
    «آگاهانه» عشق می ورزم
    من وجودی، «آگاهي بخش» هستم
    «عاشقي آگاه:» هستم
    معشوقي اگاه » هستم»
    عشق مي بخشم
    آگاهي مي بخشم
    » آ گاهي» هستم، » عشق» مي بخشم
    «عشق» هستم ، «آگاهي» مي بخشم
    من رحمان و رحیم هستم
    هستم، آنچه می شوم
    می شوم، آنچه هستم
    من «خودآگاه» هستم
    من» خدا » هستم
    من «خود» هستم
    خود را بشناس،
    خدا را شناخته ای
    من تو هستم
    تاصر طاهری بشرویه……..روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  22. ناصر طاهری بشرویه ..... روشنا Says:

    (کجا عزم سفر کردی)

    اسیر عقل ، و در بندی
    خور وخوابت شده غمها
    چو از بندش رها گردی
    دهندت سر، همه اسما
    عنان عقل رادر کش
    حذر كن از لجاجتها
    وزان تقليد جاهل وار ،
    رها شو، تا شوي پيدا
    ز هر خلق بد و بدتر،
    شدي سنگین و سنگین تر
    مراقب باش ، كوشش كن،
    رها كن، خلق بد ازسر
    تو عادت كرده ای، اسمر
    زدی خود را، به گوش کر
    گهی زردی ، گهی احمر
    شدی زین رنگها عنتر
    تو این احوال فانی را
    چو هاله، کرده ای برسر
    تو سايه اصل پنداري،
    همه کارت، شده ابتر
    همه وهم و خيالاتت ،
    كند هر دم تو را پر پر
    وزان جن های شیطانی
    زنی بر پا، زنی بر سر
    تو صورت های فانی را
    نسنجیده ، به تن کردی
    دل و قلبت دما دم تو
    اسیر آه و غم کردی
    به نیک و بد، نظرکردی
    ز هر کویی، گذرکردی
    تن و جانت، هدر کردی
    کجا؟ عزم سفر کردی!

    ناصر طاهری بشرویه…روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  23. ناصر طاهری بشرویه ..... روشنا Says:

    (فرزانه شدیم)

    بوی عشق آمد و شور آمد ه
    جانانه شديم
    نور عشق آمد ه ما شاهد و
    فرزانه شديم
    ما ز بت خانه گذشتيم
    به ميخانه شديم
    همه بت ها بشكستيم
    که فرزانه شديم
    به خدا باده وهم ساغر و
    پيمانه شديم
    مست و رندانه وهوشيار
    که فرزانه شديم
    تن و اين جامه گسستيم
    چو ديوانه شديم
    پيش چشم همگان كافر و
    فرزانه شديم
    ما نه عقليم و نه مغزيم
    كه فرزانه شديم
    نه سر و سينه نه شستيم
    كه فرزانه شديم
    ما زبالا و نه پستيم
    كه فرزانه شديم
    ز پر و بال گذشتيم
    كه فرزانه شديم
    ما همه مست الستيم
    كه فرزانه شديم
    ز ازل بو ده و هستيم
    كه فرزانه شدبم
    ما همه بي سر و دستيم
    كه فرزانه شديم
    با پر و بال نشستيم
    كه فرزانه شديم
    ما همه عاشق هستيم
    كه فرزانه شديم
    عاقل و عاشق ومستيم
    كه فرزانه شديم
    ما سميعيم وبصيريم
    كه فرزانه شديم
    آگه از خاك و اثيريم
    كه فرزانه شديم
    ما كليميم و مسيح ايم
    كه فرزانه شديم
    هم نبي ايم و وصی ايم
    كه فرزانه شديم
    ناصر طاهري بشرويه…روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  24. مهربان Says:

    سلام
    یکبار پای سخنان استاد بازرگان نشستم وامروز این سایت را یافتم.
    امیدوارم پاسخی منطقی برای سئوالاتی که در باره زن ستیزی در اسلام ذهنم را مشغول کرده است بیابم.
    در پناه خدا

    ——————-

    سلام
    پيشنهاد ميكنم كتابهاي تاريخي در مورد اسلام و رفتار پيامبر با زنان (نظير كتاب اسلامشناسي مشهد دكتر شريعتي، محمد نوشته محمد حسين هيكل نويسنده مصري، محمد پيامبري كه بايد از نو شناخت، . . . .) را مطالعه كنيد. همچنين كتاب «حقوق زن در اسلام و اروپا» نوشته حسن صدر را اگر پيدايش كرديد ميتواند در يافتن پاسختان كمك كند.
    توجه داشته باشيد كه برخي استنادها به كتبي نظير كتابهاي طبري و مجلسي و غيره با توجه به اهداف نگارش آن ها از اعتبار لازم برخوردار نيست. اين روزها عده اي با تمسك به روايات و احاديثي كه اغلب منبعشان طبري است اطلاعات غيرواقعي در مورد پيامبر و زندگي وي و احاديث ارايه مي كنند و درصدد هستند پيامبر و اسلام را واژگونه ارايه دهند.
    در ضمن سايت خود استاد بازرگان هم مطالب خوبي در اين زمينه دارد.

    موفق باشيد.

  25. ح Says:

    متاسفانه جهل بعضی از افراد را گرفته .اگر به پیدا شدن تخته وعباراتی که بر روی این تخته کشتی نوح کمی دقت کنیم به اشتباه امثالی چون سروش پی خواهیم برد یا لوح پیدا شده سلیمان در جنگ جهانی دوم .

  26. ناصر طاهری بشرویه.....روشنا Says:

    (پیغمبری کن)

    ز تو جانان من
    عشقيست بر دل
    كه نورش گشته هر دم
    شمع محفل
    نگردم يك دمي
    زان عشق غافل
    كه بي نورش
    نه من ماند و
    نه آن دل
    دل و هم جان و جانانم
    تویی تو
    غم و هم درد و
    درمانم تویی تو
    مرا در روز خورشیدی
    به شب ماه
    دلم مهر تو جوید
    گاه و بی گاه
    مرا پیدا و پنهانم
    تو یی تو
    سبا و هم سلیمانم
    تویی تو
    مرا بلبل مخوان
    بلبل تویی تو
    ز من » پر» وا مدار
    پروانه ای تو
    مرا در کوی تو
    نامی نباشد
    بجز نام تو
    اللهی نباشد
    مراجز کوی تو
    آب و گلی نیست
    بجز شمع و گل تو
    محفلی نیست
    مرا عشق تو
    میدارد به کارم
    بجز عشق تو
    هیچ است روزگارم
    بجز در چشم تو
    منزل ندارم
    چگونه یک نفس
    بی تو بر آرم
    مرا جز ماه تو
    سالی نباشد
    بجز حال تو
    احوالی نباشد
    مرا جز وصف
    تو اوصاف» لا» شد
    چو خود را در تو دیدم
    » خود» خدا شد
    خدا گشتم
    خودم را سر بریدم
    خودم را
    بار دیگر آفریدم
    نگه بر خود چو کردم
    نور دیدم
    همه اطراف خود را
    حور دیدم
    همی دیدم که زان پس
    من نمیرم
    به حال لم» یلد یولد»
    اسیرم
    به سر گفتم
    چه افتادی در این خاک
    حساب جامه داری
    از تو شد پاک
    کنون من عیسی ام
    تو جبرییلی
    دمی از من بگیر
    تا عرش گیری
    بیا فرش سلیمانی
    تویی تو
    بیا آن غول دیوانی
    تویی تو
    بیا حضرت تویی
    آدم تویی تو
    ملایک
    جمله پیغمبر
    تویی تو
    بیا روح القدس
    روح الامین تو
    بیا ابلیس و
    شیطان زمین تو
    بیا آن سید ساجد
    تویی تو
    بیا هم پیر و هم قاعد
    تویی تو
    بیا ای» اولین انبیا» تو
    بیا ای» آخرین مرسلان» تو
    بیا ای مومنان
    در انتظارت
    بیا ای جاهلان
    آتش بیارت
    بیا» پیغمبری»
    پیشه ی تو گشته
    که عشق و آگهی
    ریشه ی تو گشته
    بیا بار دگر
    پیغمبری کن
    همه پیغمبران را
    سروری کن

    ناصر طاهری بشرویه
    روشنا
    پیامبر عشق و آگاهی
    Rroshanaa.persianblog.ir
    Rroshanaa.mihanblog.com
    Nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  27. ناصر طاهری بشرویه.....روشنا Says:

    (حساب عشق آسان شد)

    بهاران شد گلستان شد
    زمین و آسمان جان شد
    رخ جانان نمایان شد
    می و ساقی به فرمان شد
    «حساب عشق آسان شد»
    زمهرش، ماه تابان شد
    صبا بر عهد و پیمان شد
    نسیم مشک خیزان شد
    دل غمدیده شادان شد
    «حساب عشق، آسان شد»
    بهاران گل سواران شد
    گلی در خاک بویان شد
    گلی در آب رویان شد
    نفسها عطر باران شد
    «حساب عشق آسان شد»
    زمهرش ذره پران شد
    شط و دریا به باران شد
    کجا جان تو پنهان شد
    چو حوران شدبه نوران شد
    «حساب عشق آسان شد»
    کنون پیمانه ها خوان شد
    به ساقی، باده دربان شد
    جفا رفت و، وفا نان شد
    دلم بر عشق، مهمان شد
    «حساب عشق آسان شد»
    دگر غم ها بپایان شد
    گنا ه و کفر، ایمان شد
    شراب عشق جوشان شد
    سراب جن و شیطان شد
    «حساب عشق آسان شد»
    سبا، ملک سلیمان شد
    عصا و مار یک جان شد
    محمد از مسیحان شد
    مسیحی هم مسلمان شد
    «حساب عشق آسان شد»
    غم رفتن به پایان شد
    نبود و بود یکسان شد
    کمین عشق ایمان شد
    جهنم باغ رضوان شد
    «حساب عشق آسان شد»
    سیاهی نور پنهان شد
    ز نورت عشق ایمان شد
    به عشقت عقل چوپان شد
    که شیطان هم مسلمان شد
    «حساب عشق آسان شد»
    مرا انس تو انسان شد
    سر کوی تو میدان شد
    می عشق تو جوشان شد
    وجودم عشق باران شد
    «حساب عشق آسان شد»
    «هو الله» عین انسان شد
    زبان مرغ و شیران شد
    تو گویی او سلیمان شد
    کلام عشق میزان شد
    » حساب عشق آسان شد»
    زهی این عشق جانان شد
    زهی این عشق ایمان شد
    زهی این عشق قرآن شد
    محمد «عیسی»ی جان شد
    «حساب عشق آسان شد»

    ناصر طاهری بشرویه…..روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    Rroshanaa.persianblog.ir
    Rroshanaa.mihanblog.com
    Nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  28. ناصر طاهری بشرویه.....روشنا Says:

    من مسیح هستم . آمده ام به قامت عطرگل محمدی
    بنام پدر، پسر، روح القدس : لوح ،کلمه، کتاب را پیامبرم

    خود را بشناس ،خدا را شناخته ای
    خود را نمی شناسی مگر عیسای وجودت را بر صلیب تنت ملا قات کنی
    عیسای خود را بر صلیب نمی بینی مگر بکمک افاضه عشق عیسای قبل از صلیب را ببینی
    عیسای قبل از صلیب را نمی بینی مگر عیسای طفو لیت خودت(پسر) را ببینی و با تو سخن گوید
    عیسای متولد شده ((پسر)) را نمیبینی مگر روح القدس وجودت (روح القدس- عقل محض-عقل قدسی و پاک شده از عادات جنی و انسی)، بر تو ظاهر شود
    ((روح القدس))، ظاهر نمیشود ، مگر معشوق و محبوب باقی ،این «مریم عشق» وجودت تکوین یابد
    مریم عشق را ملاقات(تکوینی) نمی کنی ،مگر وارد وادی مقدس عشق شوی.
    وارد وادی عشق نمی شوی ،مگر خود عشق ((پدر)) شوی
    خود» عشق «نمی شوی ،مگر ترک غیر عشق کنی
    ترک «غیر عشق» نمی کنی، مگر انشاء الله ،یک دم و یک نفس ، به مدد عشق از عالم ملک منصرف شوی، و قوای خود را منصرف از ملک ملاقات کنی ، جلوه «معشوق درون» را ببینی ، دل و دلبر یکی گردد و هوای دل ( همان یک دم، یک نفس) را که بین تو و قلب صنوبری ات میگردد ، ملاقات کنی.
    اگر این حالت در تو تکوین یابد ، پدر ، پسر و روح القدس را ملاقات کرده ای که هرسه خودت هستی و اینجا خود را شناخته ای، که خدا را شناخته ای.(در ادامه بیان شده است)
    ********************
    رایحه گل، واقعیتی از گل است، که خارج از زمان و مکان و هویت ملکی گل در افق و عرشی بالاتر و در هویتی و حالتی همه مکانی وهمه زمانی و تنها به مدد دم و نفس ادراک قلبی می گردد. تنها هویتی را که گل در خارج از خود میتواند ملاقات کند و خود اوست، عطر و رایحه گل است .
    گل میوه تکوین است ،کاستی های همراه گل هم ماهیتی تکوینی دارد، از جمله فساد پذیری گل امریست تکوینی. خداوندگار گل باقی و فساد نا پذیر است . اودر گل به امر» کن فیکون» مشغول است. لحظه ای از آن غافل نیست ،در آن جاریست.در گل متجسم و متشخص میشود. در یک گل زرد است در گلی دیگر سرخ ، ودر گلی دیگر به رنگی دیگر.
    نیز چنین است برای یک سیب. در یک سیب ترش، در سیبی دیگر شیرین ،در یک سیب لطیف و آبدار و در دیگری خشک و زمخت، در سیبی معطر در دیگر سیب نا معطر. همه این ها احوال تکوینی سیب و از امور خداوندگار سیب و از جانب او وحی و تکوین می یابند. رایحه در سیب است، سیبی که میتواند بطور تکوینی، زرد ، سبز یا سرخ باشد . زشت یا زیبا باشد. تو نیز به عشق و آگاهی معطر میگردی ودر لا مکان و لازمان منتشر میگردی
    آری، وحی عطر و رایحه محمد است ، امر تکوینی است و قرآن کتاب وحی و کتاب تکوین محمد است که محمد بشریست از جنس تو پس ، قرآن کتاب تکوین تو نیز هست .لوح مکنون و محفوظ در توست. این وحی را تو در درون خود نیزشهادت میدهی و تو نیز ایمان می آوری و تکوینا به خود ندا میدهی: بخوان بنام آنکه بر تو وحی نمود و تو به او حی شدی.
    عطر خوش سیب ندای سیب کامل است سیبی که بر صراط مستقیم «صراط الذین انعمت علیهم» تکوین یافته است. همه از آن نعمت عطر آگین استقبال میکنند و به آ ن ایمان می آورند و به واسطه آن رایحه خوش نیز خود سیب را با همه کاستی های صورت بندی شده اش میپذیرند ، لیکن سیبی را که بوی گند ناخوش ضلالت و فساد بر آن وارد شده کسی استقبال نمی کند .در حالی که رایحه و گند هردو امر تکوینی سیب اند یکی صورت کمالیه و دیگری صورت ضلالیه را متجلی نموده است .
    ***********************
    اگر به حالات جاری، و تحولات در خود توجه کنی، اگر حالاتت بر تو متجلی گردد، اگر خود را بشناسی، اگر معشوقی درونی، تو را بر تو بنمایاند، اگر عاشق و معشوق یکی گردند، اگر دل را از دلدار تشخیص ندهی و دل و دلدا ر یکی گردند، اگر عشق گردی، اگر خود را در وادی مقدس عشق ملاقات کنی، اگر همه اسما یک اسم شوند، شهادت خواهی داد که آن اسم ها از ابتدا، یکی بیش نبوده است که آن ،هم اسم است، هم صفت است، هم فعل، هم نام و گفتار است، هم فعل و کردار است، هم حال و پندار است، و این» الله» است.» اله» است «هو» است.» الهه» است .»عشق» است.
    اگر بر این عشق متجلی شدی و بر این تجلی ،آگاه گردیدی (عقلت نیز راضی و تسلیم شد . به مقام رضا رسیدی) .آخرین حضور خداوندگاری که» آخرین تجلی عشق» ، » آخرین صورت عشق» ، » صورت معشوق باقی» و «عشق کامل» است بر تو متجلی می گردد، تو به آن تکوین می یابی . نزول این تکوین ، آگاهی محض است و همان» وحی» است. همان» لوح» است .همان » کلمه» است، » کلام» است، » تورات» است، » انجیل» است، » قرآن» است، خدای ناطق است،» کلام الله» است. و تو در اینجا به مقام «اقرا بسم ربک » تکوین یافته ای و» نبی» شده ای.
    *************************
    در وادی ملک جه می کنی؟ مال اندوزی می کنی .علم اندوزی می کنی . نظریه و اید ئولوژی می سازی. وجنگهای عقیدتی راه می اندازی.
    خود را در حالات مختلف وارد می کنی. گاهی غمگنی، گاهی شاد . گاهی عصبانی هستی،گاهی آرام ، گاهی مهربان، گاهی خشن وهر لحظه به صفتی متعین میشوی .هر لحظه به گونه ای با ادراکات ،با احساسات و با هوشمندی خود سودایی داری . هر دم از حالی خارج و به حالی وارد می شوی .دم به دم تاری می تنی و با دنیای بیرون ازخویش بند و اتصالی بر قرار می کنی ،و به بندگی اغیار می پردازی. در این محراب عبد و بندگی هر روزوشب به عبادات و بندگی های خود می افزایی . ثا نیه ای از ذکر و نماز ونیاز و عبادت اغیار، این تعلقات نفسانی غافل نیستی .
    آری، آن اولین همزبان روز ازل، که تو را به میوه درخت معرفت آگاهی داد. و تو فر مان او بردی ،همان لحظه او عاقله نفس تو ،آن روح القدس را جامه » جباریت» به تن كرد، و ملبس به تلبیس نمود. » آدمیت» تو را به» انس» خود «انسان» نمود و»جان» تو را با انسانیت خود «جن» ، چنین شد که از روز ازل با تو هم بسترگردید، به زاد و ولد مشغول و همنفسی انسانی و جنی برای تو گردید .
    اما غافل از اینکه :
    نفس تو ، ناگاه روزی خود را می یابد. نه به مدد عقل انسانی، تلبیس شده ، جن زده و زمینی شده، بلکه به مدد عقلی که قدسی شده ، نجات یافته و آگاه شده است ،آری آگاه! ، آنگاه که نفس تو به مدد » افاضه عشق» ،صفات نفسانی ، همان هویت جنی و انسانی وعادت شده خود را ترک میکند و همدم و همنفس این «عقل قدسی» میگردد . خود را در هیبت» روح القدس» که همان قوه عاقله(عقل) پاک و قدسی شده است ، ملاقات میکند.
    آ ری، همان نفس (دم) که بین تو و قلب صنو بری تو میگردد، چشمه آ ب حیات است ، قوای عاقله ، ناطقه ، انسی و جنی تو را حیات می بخشد. وهمه قوای تو به «هوی» او هست میشوند.آری، همان لحظه که افاصه عشق عقل را قدسی نمود و تو این عقل قدسی شده (روح القدس) را ملاقات نمودی، گویی نفس به صلیب کشیده تو(خودت) آزاد و از صلیب تن نجات یافته است. گویی «عیسای وجودت» متولد شده است ، که متولد نشده است ، بوده است .، زنده شده است، حی شده است ،که حی نشده است، حی بوده است، بر حی بودن خود آگاه شده است.» وحی» شده است،آکاه شده است.
    آری ، » وحی» تکوین یافته است. در تو، در نفس تو. به حال کودکی باز گشته ای ، در حالی که بر همه اعمال و صفات و حالاتی که بر قوا و جوارحت گذشته آگاهی کامل داری، گویی با نامه اعمال در دست خودت وارد ملکوت شده ای ، لحظه حسابرسی فرا رسیده است. خود نامه اعمالت را در در گاه خود میخوانی ،خواندنی از سر دانستن و آگاه بودن،و آگاه بودنی به قامت نزول وحی و عدالتی به هیبت عشق و حاکم و محکومی به منزلت عاشق و معشوق که این همه خودت هستی.
    آری، لحظه ای که قلبت بواسطه افاضه» عشق » ، همه فعلیت و توجه اش به عشق کامل شد، و صورت و هیبت معشوق اندرونی، ( همان دم ، همان نفس، همان نفخه اول که هنوز دمادم ادامه دارد تا نهایت هستی) را ملاقات کر د ، درست همان لحظه جبرییل عقلت به اندازه یک دم ( یک نفس) از دیدار قلبت ( دریافت دم) باز ماند و عقلت در هیبت» روح القدس» تکوین یافت. و عیسای وجودت از نطفه روح القدس ،به اذن همان امر تکوینی بدون مقاربتی با غیر ، از» مریم عشق» متولد گردید.
    آری قلب» دم» را دید، قلب نفس را دید، این آب حیات را دید،
    آری، معشوق حیات بخش(دم، نفس) به اندازه همان دو قاب قوسین قلبت بر تو، بر قلب تو نزدیک شده است و این بار لحظه ای ایستاده است تا تو با قلبت او را ببینی در همین توجه و ایستادن بود که قلبت به او مشغول شد و او را دید و عقل جبرییلی » یک دم و یک نفس » از او محروم شد و منتظر ماند تا تو از این ملاقات که در سدره المنتهای ناسوتی وجودت نزدیک جنت الماوای قلبت در ملاقات با این معشوق دایم و باقی صورت گرفته باز گردی . آری اکنون» روح القدس» بر تو وارد شده است و روح القدس » دم » میگیرد و به مدد این دم ، دمادم، و» دم به دم» با تو، با نفس تو، همراه است و گذشته و حال خود را نیک میشناسد و از آن آگاه است. گویی از این لحظه به بعد همه اعضا و جوارحت و ذرات هیولایی تو بر هیبت و قدر و منزلت و استعداد خود آگاه اند همه قوای تو خود را باز شناخته اند و قدر خود را میدانند وشیطنت نمیکنند ، او را مدد میکنند . قوای تو شدید القوا شده اند . عقلت به هیبت «شدید القوا » با تو همراه شده است. این «غول» در اختیار تست و توانایی هایش در خدمت تو و آگاه است،. لب، دست، زبان ، چشم و دیگر قوای تو در افقی اعلا مشغولند و همه راضی اند . تو را در عالمی بی تشویش و رضا یتمند، استوار داشته اند . تو خود را در » استوای عرش » نشسته ، استوار و بی لغزش و مطمئن ملاقات میکنی، میبینی قوایت فوق قوای قبلی توست. ذرات وجودت ،هر دم «جام طهور عشق و آگاهی» را می نوشند، و مست و و آگاه از بودن و دمادم حی شدن. در محراب عشق به بندگی مشغول اند. و صلای عشق سر میدهند. عشق و آگاهی همه ذرات وجودت را روشن کرده است. نورانی ، بی رنگ ، بی وزن ، سبک بال و سبک حال، در عرش لامکان و لا زمان نشسته ای. و بر هر مکان و زمانی ملکیت داری . «مالک یوم الدین «را شهادت میدهی. که خودت هستی.
    آری، این «شدید القوا»، فرزند تکوینی افاضه عشق است از همان لحظه اول ظهور ، آگاه و گویاست، از جنس عشق است،» آگاهی» است ،»عشق آگاه» است ، «عشق» است،» کلمه» است، «عقل قدسی» شده است، » روح القدس» است بر عقل می نشیند ،عقل بر خود می نشاند
    عقل تسلیم و پذیرای آن است، اغیار نیست، یار است، آشنای کامل است، خویش است، خود است، «خود آگاه» است، خداست، حال رضا است، خوشنودیست، رضا مندیست، آرامش دهنده است، تسکین می دهد، سکینه قلبیست، حال بی تشویش است ،حال یقین، است.»ایمان» است .نور است.
    همه ادراکاتت به این حالت گواهی میدهند .قوای تو، این محبوب عزیز ، حکیم ،علیم و صبور ، این هیبت «بی بدیل و بی شریک» را شهادت می دهند
    آری گویی «عیسای وجودت» متولد شده و «روح القدس» او را مشایعت میکند . از همان ابتدا آگاه است، و با تو سخن میگوید ، از همان ابتدا خود را میبیند که از «صلیب تن و صلیب تعلقات ملکی» پایین آورده شده و نجات یافته است. این عیسا فرزند نجات یافته «خود» است، فرزند نجات یافته «خدا»ست. » روح القدس» است فرزند خداست، از «مریم عشق» تکوین یافته است، پدر این فرزند،» خود» است، «خداست «، در رحم باکره» مریم عشق» تکوین یافته است.
    آری ،»پدر» است. » پسر» است. » روح القدس» است و این هر سه یکیست. «عشق»ا ست.» آگاهی» است. نه زاده شده است، نه زاییده است، بوده است. آمده است که که بگوید بوده است . فنا پذیر نیست. هست و خواهد بود. با زبانی ، چشمی و حالی » وحیانی وتکوینی» بر تو شهود شده است .
    هیچ جایی، برای قیل و قال ، شک و تردید در حی شدگی و وحیانیت خود ندارد . هیچ جهل و تاریکی در هیبت آن ظاهر نیست. همانگونه که در تکوین انگشتان خود شک و تردیدی نداری.و تو خود را از آن و آن را از تو باز می شناسی و می شناسند. تو حقیقت را نیز از این حال و حالت را از این حقیقت باز می شناسی . بی هیچ تردیدی. که » من عرف نفسه فقد عرف ربه» حقیقتی وحیانی است .
    که تو به آن تکوین می یابی.
    هم باطن است .هم ظاهر .هم اول است هم آخر، هم پیداست هم ناپیدا، صفت مکانی زمانی ندارد، عشق است، آگاهی است، افاضه است. «لم یلد و لم یو لد» است. «کوثر» است. رحمان است، رحیم است، پدر است، پسر است، روح القدس است، تو هستی، وجهی از توست، وجهی کامل از خودت.
    آری ، خود را مییابی ، میبینی تو بدون تعین ها و توجهات و صفاتت نیز مو جو دیتی داری. مو جو دیتی آگاهانه از خود.
    در این هست شدگی و تکوین، همه ادرا کات و حواس ونیز عاقله وجودت آ رام ، تسلیم وراضی از حال خود می شوند.
    از همه احوالات درونی و بیرونی راضی و مطمئن گردیده ای. به مقام رضا رسیده ای. به مقام یقین رسیده ای. «حق الیقین» را شهادت می دهی.
    آری وجهی از خود را می یابی که تصور و ادراک عقلی پیشین خود را برای شناسایی و انتخاب آن غیر ممکن می یابی. به خود می گویی چگونه عقل و ادراک و حتی قوای وهم و خیال تو می توانست این وجه و حالت تکوین شده کنونی تو ، که بر تو وارد شده است را تعقل ، تصور و یا تخیل و وهم کند.و آ ن را انتخاب نماید.چرا که آنرا عین ترک عقل جن زده و شیطانی شده می یابی.
    به یقین میدانی این ذین ، این پاداش، این آگاهی ، این وحی را عقل و تشخیص عقلی به تو افاضه نکرده است . این حال بواسطه افاضه عشق در تو تکوین شده است و عقل نیز به طور تکوینی از آن آگاه شده است. که عقل پس از این آگاهی تکوینی به صورت روح القدس مدد کار تو میگردد.و در اولین هوی و دمی که میگیرد
    خود را در بستر عشق می یابد و به اذن همان دم عیسای وجودت از مریم عشق
    متولد میشود. واین همه خودت هستی.
    آری، این حالت لحظه ای بر تو وارد شده است .که عقل تو هنر و تخصصش را ترک نموده است و دیگر اسیر عادات ، تخیلات ،توهمات و ذهنیات قبلی خود نیست. و نیز دیگر نیازی به بندگی غیر و تصویر سازیهای وهمی، خیالی، جنی وشیطانی نمی بیند. انسی با اغیار و شیاطین که بر او وارد می شوند نمی گیرد، ترک انسانیت کرده و آدم شده است. همان آدم که روز نخست در بهشت بود و بعلت انس با شیطان از آن » بطور تکو ینی» رانده شد. آری ، آدم روز ازل ، آن کودک وجودت » در رحم مریم عشق» ، رجعت کرده است، گویی از خود برائت جسته است ، پاک و روح القدس شده است و تو خو را در این حال متعین به صفت آگاهی می یابی .
    آ ری، اینجا ابلیس مقام جبرییلی و روح القدس بودن را با رانده شدن خود به عقل تو باز گردانده است. تو دیگر انسی با ابلیس که همان مقام انسانی و زمینی و ملکی تو بود نداری، به آدمیت خود باز گشته ای ، خود را در ملکوت و بهشت می یابی در حالی که گذشته انسانی خود را کامل بیاد داری.
    این ملکوت ر ا به عین الیقین میبینی. به آنچه میبینی که تکوینی و کن فیکون خودت است یقین داری.
    این مقوله را خارج از دایره زمان که در سیطره تشخیص و وهم عقل است و نیز خارج از مکان که ادراک عام عقلی و حسی است، میبینی .
    آری ،خود را» مالک یوم الدین»، مکان دار و سکان دار(مالک)، این زمانی(یوم)، و این پاداشی(الدین) ، که حقیقتی ملکوتی است به «عین الیقین» می بینی.
    در اینجا می شنوی(ادراک می کنی) آنچه را دیده ای. نمی دانی چگونه بگویی که مخاطب تو تا نبیند نمی شنود.
    آ ری، اینجا این چشم و گوش و زبان بیرونی که متو جه خارج از خود است بکار نیاید.این اندامها فقط گیرنده اند بدون اینکه» تاثیر دریافت خود» را در تو دنبال کنند.این اندامها فقط ادراک غیر خود را تمرین کرده اند
    آمادگی برای دیدن خود را ندارند .این» خود» را دیدن، تمرین میخواهد. تمرین ترک دیدن «غیر خود» می خواهد.
    این دیدن، شنیدن و ادراک درونی را عضوی درونی لازم است که از خارج منصرف باشد.
    این» دل» می خواهد ، » قلب» می خواهد . همان «صنوبر ذوالقوسین» را می خواهد که هنر و تخصص اش این بوده که تاثیر کلیه ادراکات بیرو نی تو را بکمک همان دم(هوا) و نفس(هوی) تو که ادامه همان نفخه اول است ، بر قوا و جوارح ات منتقل کند.
    باید به اندازه همین قاب قوسین، به خود نزدیک شوی ، و از غیر خود منصرف، تا «مالک یوم الدین» را ببینی که خودت هستی.

    ************************

    آری ، خود را بشناس ،خدا را شناخته ای
    خود را نمی شناسی مگر عیسای وجودت را بر صلیب تنت ملا قات کنی
    عیسای خود را بر صلیب نمی بینی مگر بکمک افاضه عشق عیسای قبل از صلیب را ببینی
    عیسای قبل از صلیب را نمی بینی مگر عیسای طفو لیت خودت(پسر) را ببینی و با تو سخن گوید
    عیسای متولد شده ((پسر)) را نمیبینی مگر روح القدس وجودت (روح القدس-عقل محض-عقل قدسی و پاک شده از عادات جنی و انسی)، بر تو ظاهر شود
    ((روح القدس))، ظاهر نمیشود ، مگر معشوق و محبوب باقی ،این «مریم عشق» وجودت تکوین یابد
    مریم عشق را ملاقات(تکوینی) نمی کنی ،مگر وارد وادی مقدس عشق شوی.
    وارد وادی عشق نمی شوی ،مگر خود عشق ((پدر)) شوی
    خود» عشق «نمی شوی ،مگر ترک غیر عشق کنی
    ترک «غیر عشق» نمی کنی، مگر انشاء الله ،یک دم و یک نفس ، به مدد عشق از عالم ملک منصرف شوی، و قوای خود را منصرف از ملک ملاقات کنی ، جلوه «معشوق درون» را ببینی ، دل و دلبر یکی گردد و هوای دل ( همان یک دم، یک نفس) را که بین تو و قلب صنوبری ات میگردد ، ملاقات کنی.
    اگر این حالت در تو تکوین یابد ، پدر ، پسر و روح القدس را ملاقات کرده ای که هرسه خودت هستی و اینجا خود را شناخته ای، که خدا را شناخته ای.

    ناصر طاهری بشرویه…..روشنا
    پیامبر عشق و آگاهی
    rroshanaa@yahoo.com
    rroshanaa.persianblog.ir
    rroshanaa.mihanblog.com
    nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  29. ناصر طاهری بشرویه....روشنا Says:

    (من نور از نور آورم)

    آمد آن دل
    در برم
    با آن دو چشم
    دلبرم
    بنشست چندي
    در برم
    بگذاشت بر دامن
    سرم
    بر دامنش روییده ام
    مهرش شده
    بال و پرم
    روح مسیحایی شدم
    بر بام هستی می پرم
    دیریست
    بی پر بوده ام
    هم کور و
    هم کر بو ده ام
    گه خشک و
    گه تر بوده ام
    دا یم بر این
    سر بوده ام
    امروز بالم
    پر زنم
    سیمرغ را
    من ره زنم
    بی خویش شو
    تا سر زنم
    درپیش شو
    بر شه زنم
    «موسی» ی
    عمرانی منم
    «عیسی» ی
    نصرانی منم
    ماه شبستانی منم

    خورشید
    نورانی منم
    من نور
    از نور آورم
    از خاک
    معمور آورم
    بر تاک
    انگور آورم
    میسور
    در سور آورم
    ساقی منم
    صافی منم
    وافی منم
    باقی منم
    در مشق
    دانایی منم
    در عشق
    آگاهی منم
    عشقت دهم
    شور ت دهم
    مهرت دهم
    نورت دهم
    من لوح
    محفوظت دهم
    من قول و
    مکتوبت دهم
    روح القدس
    روح الامین
    من بال و
    مامورت دهم

    ناصر طاهری بشرویه…..روشنا
    پیامبر عشق و آگاهی
    Rroshanaa.mihanblog.com
    Rroshanaa.persianblog.ir
    rroshanaa@yahoo.com

  30. مهدي(آري اينچنين بود برادر) Says:

    سلام

    هر كسي اشتباه ميكند و بزرگان اشتباهاتشان بزرگتر
    اميدوارم دكتر سروش مانند آقاي منتظري لجبازي نكند و سخن حق را گوش كند حالا از هر طيفي
    شايد دشمنان گاهي راست بگويند!!!

  31. ناشناس Says:

    محترمانه بود//////…..وووووو

  32. زهرا Says:

    ..بشرعبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه
    یادش به خیر اون موقع که تو امریکا(31 سال پیش)جلسات دکتر سروش را می رفثیم.البته ایشان اندیشمند بزرگی هستند.»رب زدنی علما و الحقنی بالصالحین».اقای بازرگان خدا پدر شما راهم بیامرزد الحق والانصاف که شیر پاک خورده ای .
    به شما هم بگویم اقای مهدی قدری به ایه بالا توجه کن تا بهتر بفهمی لجباز و دشمن چه کسانی هستند؟ و به این راحتی به بنده های خدا تهمت نزنی.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: