شعر مترلينگ در بستر مرگ!

شعر مترلينگ در بستر مرگ كه در خطاب به پرستارش براي پسرش نوشته است:

«هنگاميكه او آمد

اين عصا و كوله بار و چاروقهاي مرا بوي بسپار

و بوي بگو كه من

چهل سال پيش

اين عصا را بدست گرفتم

اين چاروق را بپا كردم

و اين كوله بار را بر دوش گرفتم

و براه افتادم

چهل سال، خستگي ناپذير و تشنه و عاشق،

به رفتن ادامه دادم

اكنون راه را تا بدينجا آمده ام

و تو پسرم

اينك

عصايم را بدست گير!

چاروقهايم را بپوش

و كوله بارم را بر پشت نه

و اين راه را

از اينجا كه من ماندم

ادامه بده
و تو نيز در پايان زندگي خويش آنرا به فرزندت بسپار

و وصيت كن تا راه را از آنجا كه تو مانده اي، ادامه دهد.»

از آخرين نامه هاي معلم شهيد به پسرش احسان-فروردين 56«م.آ.1ص 110»

Advertisements
نوشته شده در موفقيت, نامه, شريعتي. 1 Comment »

یک پاسخ to “شعر مترلينگ در بستر مرگ!”

  1. STANCHION Says:

    وقتی یک شمع را فوت میکنیم شعله های ان به کجا میروند

    با دست های کوچک خود
    ستاره می چینی ؟
    از آسمان شهر تو آخر
    ستاره خواهد ریخت
    با چشم های سیاهت
    که خواب می خواهند
    اینک کنار خیابان
    بارانی از ستاره ترا جذب کرده است
    در جذبه ای
    که دنبال یک ستاره ی گمنامی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: