خاطره اي از دكتر شريعتي و مرحوم آيت الله طالقاني

شبي از شب هاي ستم جاري زمان بود. ما بوديم با تني چند از ياران، به مسجد هدايت گرد پير طالقان مابوديم، و آن پير پر شور نستوه نيز، سر جمع مان.

11_copy19.jpgشمع ارشاد حسيني فروزش نمود و محفل را روشنتر از هميشه ديگر كرد. شهيد دكترشريعتي سخن آغازنمود. ازسفر به سوي قبله گفت و از جستار هميشگئ خود. ازمحبوب هميشگي اش، ابوذر. تبعيدي تاريخش .

آنكه فرياد عدالتخواهي انسان را در حلقومش خفه مي خواستند و نتوانستند . كه اينك از گلوي وارث سوخته دركوير بي كران ايمانش » علي بابا » بر مي آيد . زبان گوياي «علي » به سخن آمده بود . داستان غم پنهاني عدل وصداقت مي سرود . و چه توفنده و درد آلود است تاريخ شرفداري و وفا . ناگهان خود جوشيد . سخن آغاز نمود .

خاطرات سفرش را به اقاليم نبي و به پروردگاه اولياي حق ، عدالت و عشق راستين و ايمان بي امان ، بازگوكرد : » رفتم و روز جمعه بود . نمازجمعه به محراب شخص پيغمبر . امام جمعه ، ولي ازتبار شيطان بود .

با نام خدا

خاطره اي از خاطرات او

غلامحسين جعفري زاد تبريز – 1365

گزارش گونه اي از سفر حج 1351 شهيد دكتر شريعتي

شبي از شب هاي ستم جاري زمان بود. ما بوديم با تني چند از ياران، به مسجد هدايت گرد پير طالقان مابوديم، و آن پير پر شور نستوه نيز، سر جمع مان.

شمع ارشاد حسيني فروزش نمود و محفل را روشنتر از هميشه ديگر كرد .

شهيد دكترشريعتي سخن آغازنمود. ازسفر به سوي قبله گفت و از جستار هميشگئ خود.

ازمحبوب هميشگي اش، ابوذر. تبعيدي تاريخش .

آنكه فرياد عدالتخواهي انسان را در حلقومش خفه مي خواستند و نتوانستند .

كه اينك از گلوي وارث سوخته دركوير بي كران ايمانش » علي بابا » بر مي آيد .

زبان گوياي «علي » به سخن آمده بود . داستان غم پنهاني عدل وصداقت مي سرود .

و چه توفنده و درد آلود است تاريخ شرفداري و وفا . ناگهان خود جوشيد . سخن آغاز نمود .

خاطرات سفرش را به اقاليم نبي و به پروردگاه اولياي حق ، عدالت و عشق راستين و ايمان بي امان ، بازگوكرد :

» رفتم و روز جمعه بود . نمازجمعه به محراب شخص پيغمبر . امام جمعه ، ولي ازتبار شيطان بود . نماز، باعظمتي نمادين و وسعتي گسترده كه باشركت همگان شكل يافته بود . مغازه ها را همچنان باز و به امان خدا رها كرده و آمده بودند. صف در صف جمعيت بود . مسجد النبي همه پر از آدم ها.

خطيب براي ايراد خطبه به بالاي منبر رفت. نزديك به يك ساعت حرف زد. از آنهمه مسائل، دردها و رنج ها كه جهان اسلام وعرب وخود عربستان با آن روبرو يند. اسرائيل بالاي سرشان وهمه قدرت ها از چپ و راست براي دريدن شان و بلعيدن شان چنگ و دندان تيز كرده اند، انگار هيچكدام اصلا وجود ندارد .

همه حرفش ، همه تلاشش اين بود كه مي خواست با به اصطلاح استدلال قرآني و عقلاني خودش، اين را ثابت كند كه » سفر به كره ماه ، امكان ندارد . ممكن نيست آدمي پا ازكره زمين به بيرون بگذارد . اصلا اين كار دخالت در كار خدا است .واين كه ميگويند انسان به كره ماه رفته ، دروغي بيش نيست» بعدازخاتمه خطبه ونماز ، به جلو رفتم و گفتم : » آقا ! آخر در راديو ها گفتند و روزنامه ها نوشتند و در وسايل ارتباط جمعي نشان داده شد وما نيز شنيديم وخوانديم و ديديم كه انسان بر روي كرات ديگرپياده شد .»

در پاسخ اظهار داشت كه : » اين ها همه خبر است. خبراعتبار ندارد! ثانيا راوي اين اخبار كفارند، لذا نمي توان آنهارا پذيرفت !!» من بودم وحيرت ! چه ميتوانستم بگويم ؟ ! نمي توانستم بيشتر بحث كنم . ميدانيد كه ؟ ! فايده اي نداشت .

درمدينه بعنوان يك كارتحقيقي بسيارساده، خواستم محل سقيفه بني ساعده را كه اولين نقطه عيني انشعاب دراسلام است وشناختن اينگونه مكانها ازنظرتاريخي واحياي انديشه هاي مكتبي، حائزاهميت است، بشناسم . از هر كه پرسيدم ، جوابي نشنيدم . اصلا موضوع سقيفه براي مردم آنجا كاملا غريبه است . حتي براي مطالعه گران و باسوادهاشان . محصلين و عوام كه جاي خود دارند.

ديگر اينكه مي خواستم محل دفن»ابوذر» را بدانم وببينم .صحابي بزرگ و معروف و مشهور پيغمبر را. آن كه انهمه تلاش ، جهاد و مبارزه كرد . همواره همدم رسول خدابود . از اولين ايمان آورندگان او بود. مدفن ابوذر نيز براي كسي شناخته نبود . معلوم است ديگر …..

بالاخره پس از پرس و جوي بسيار، يك معلم تاريخ را به من معرفي كردند كه او اهل تحقيق است و ممكن است بداند. خوشبختانه بعد از اين كه اورا يافتم، ديدم دراين زمينه ها آشنا است.

در اينجا مرحوم آيت الله طالقاني پرسيد كه » او شيعه بود ؟»

دكتر گفت : «بلي شيعه بود » .

– پس علتش همين بوده .

– ممكن است. بي تاثير نبوده .

در مورد محل سقيفه از او پرسيدم. گفت : در خارج شهر ، درفاصله اي تقريبا دور است . اكنون اردوگاه پيشاهنگي شده . ميتوانيم برويم و ببنيد. به اتفاق هم رفتيم و ديديم كه كل شيئ يرجع الي اصله .

اما در باره محل دفن » ابوذر» – ربذه – پرسيدم . گفت:

» راه بس طولاني است. قسمت زيادش ماشين رو نيست. ماشين { فلان محل} را سوار شويد، آخر خط، آبادي است. پياده كه شديد، آنجا سارباناني هستند كه براي رفتن به روستا هاي اطراف، شتر اجاره ميدهند. اسم ربذه را ببري مي شناسند . تورا خواهند برد .

به آخر خط اتومبيل كه رسيدم احساس غريبئ عجيب همراه با كشش محبوب، مرا در بر داشت. اين چه سرزميني است ! من كه به كوير ، خشكئ صحرا و سوختگئ زمين وانسان آشنايم، اين چگونه غربتي است؟ ! من كه همواره دور از وطن بوده ام ، اين چه تنهايي در جمع و ديار يار است؟! نمي دانم .

سارباني ازميان ساربانان، مقصد و منظور مرا تشخيص داد و شناخت. كرايه راه را گفت. حرفي نداشتم. گفت : شب در پيش است، نمي توان رفت . بايد صبح زود راه افتاد وگرنه باز گشتن ممكن نخواهد بود. من بودم وبي تابي در تب و تاب اين ملاقات بزرگ . شب ظلماني فراق در حضور را پشت سر گذاشتم. صبح كه شد ، صبح زود ، من بودم و ساربان ، با شتري . گاهي من سوار مي شدم و زماني ساربان. درياي شن و ماسه از زمين . امواج نور و شفق از آسمان . آفتاب از كرانه افق سر بر مي كرد و به ما كه در دشت و كوير ازتپه ها و ماهور هاي چون امواج دريا ،بالا و پايين ميرفتيم خنده ميزد.

مبارزه ابدي نور و ظلمت در گرگ و ميش هوا ،خود را به تماشا گذاشته بود. خورشيد، آهسته آهسته، شدت گرماي خود را بر ما مي نمود. ابوذر رادر اين بيابان برهوت به امان خدا سپردن، در حكومت اسلامي و به نام اسلام، به پيش چشم رسول، آن هم به جرم خواندن و فهميدن كلام خدا، و اظهار حق و حمايت ازشعار عدالت توحيدي و امامت راستين؟

و ياد از حساب گنج گنج داران، كردن ! به فرمان خلیفه مسلمین! وه ، چه درد آلود است !! دل پر التهاب و سر پر شور ، قدرت تفكر را از من سلب ميكرد . فرات و دجله از خاك و شن . شط نور و گرما . اينجا كوه ها و بلندي ها ، همه تو سري خورده اند ، در برابر عظمت انسان .

با خودم زمزمه ها داشتم و با ابوذر گفتكوها .

ساربان ، گاه به من زل ميزد . از اين كه براي چه ؟ و براي كه ؟ اين همه راهي را كه كسي نمي رود ، مي رفتم ، مي پرسيد . ومي پرسيد كه كه ام و از كجايم . من از همشهرئ او مي گفتم . همشهري آشنايي كه نمي شناسدش . و از ستمهايي مي گفتم كه بر او و من و ما رفته و مي رود .

راه مي رفتيم …..

گاه در زواياي دور تاريخ گم مي شدم ، تا پس از طي مسافت بسيار ، حدود ساعت يازده بود . رسيديم به تپه ها و بلندي هايي كه ساربان گفت :

» اينجا ربذه است «!!

…………………………………….

خدايا !‌‌ ابوذر كجا است ؟ آشناي ديرين ام ! يار راه سنگينم !

نشانه هاي منطقه را آن چنان كه در منابع و كتاب ها داريم ، بر اورد كردم . نگاه كردم و ديدم كه راه باريك كاروان رو در آن دور دست ، چون خطي باريك بر سينه صحرا باقي است و در جهت شرقي اين بلندي ها از شمال به جنوب و از شام تا مدينه و تا انتهاي تاريخ را به هم وصل ميكند . چند تپه را زير پا نهادم . اثري از مدفن يار پيامبر نيافتم . به بالاي بلندترين تپه رفتم و نشستم . دست بر خاك زدم . ساربان واله بود . خاك ها را كنار زدم .

آشنا خود را براي آشنا نشان مي دهد . ديدم سنگي است به زير خاك نهفته .

خاك زمان و فراموشئ انسان ها مستورش نموده . بر روي سنگ نوشته بود :

» ابوذر الغفاري صحابي رسول الله » .

گويي جان يافتم . بلكه جهان يافتم . از شدت شوق و ذوق ، داشتم منفجر مي شدم . بي اختيار اشك مي ريختم . چنان شيفته و آشفته بودم كه ندانستم جه بگويم . چه مي گويم !! حضور ساربان فراموشم شده بود . مانند دو يار آشنا كه از پي جدائي بس طولاني ، به هم مي رسند و نمي دانند چه بگويند و حرفها در نگاه هاشان منجمد مي شود و انديشه ها شان در هم مي آميزد و حرفي براي گفتن نمي يابند .. من، رازها و رمزهاي ساليان فراق را از او شنيدم و با او گفتم كه

: » آري ايچنين بود برادر » !

و او با من گفت » داستان فرقت و هجران و هبوط نسل انسان را از حق » .

سنگ را بر گرفتم . گرد و خاك زمان را از سر و رويش ستردم و آنگاه بر فراز تپه نصبش كردم ،

در حالي كه كلام پيامبر برلب داشتم كه :

» آسمان سايه نيافكنده و زمين بر خود نديده مردي راستگوتر از ابوذر را » .

سخن كه به اين جا رسيد ، ابوذر زمان مان ، پير سترگ طالقان، و آن شهيد آگاه اگاهي بخش مان شريعتي بزرگ بر خاستند و ما همه برخاستيم و روان شديم. که خدای ، بیامرزاد آن را که برخیزد و گامی فرا پیش نهد

نقل از سايت http://iranimodern.blogfa.com


Advertisements
نوشته شده در شريعتي, طالقاني. برچسب‌ها: . 3 Comments »

3 پاسخ to “خاطره اي از دكتر شريعتي و مرحوم آيت الله طالقاني”

  1. پهلوان Says:

    سلام ير تو كه راوي عشق بودي و آنكه عشق روايت مي كند بي گمان خود عاشق است.

  2. پیمان Says:

    درود خدا بر معلم شهید، دکتر علی شریعتی؛ بر «انسان»
    کسی که اگر مردم درکش کنند، پیمودن راه رسیدن به انسانیت چندان سخت نیست !

    ——————————–

    من از مریدان دکتر شریعتی، و آماده همکاری در این زمینه هستم.

  3. مهاجر Says:

    سلام
    زمان خواهد گذشت و شريعتي و راهش جاودانه تر از پيش براي سعادت بشريت خواهند درخشيد.

    دوست عزيز در صورتي كه مقاله، سخنراني يا هر مطلب مربوط به شريعتي و يارانش داشته باشيد درصورت تمايل بفرستيد تا در مهاجر به اسم خودتان قرار دهم.

    پايدار باشيد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: